listening to lady of dreams...

و زندگی ادامه داره...

+ تاریـــــــخ دوشنبه دهم شهریور 1393 ساعــــت 12:20نویــــسنده یه زن |

سالهاست سرباز وظیفه روزگـــارم...

بدون مرخصی، تمام وقت...

زیــادی مَــرد شدم... زنونگی ندارم دیگه...


+ تاریـــــــخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ساعــــت 11:59نویــــسنده یه زن |

دندون درد لعنتی...


+ تاریـــــــخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 ساعــــت 21:5نویــــسنده یه زن |

پیشنهاد بی شرمانه...!


+ تاریـــــــخ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ساعــــت 11:35نویــــسنده یه زن |

هنــــوز همون دختر کوچولوی احساساتیــم...

نیمه های شب از دل درد پا میشم و میشینم جلوی بخـــاری، دستپاچه از خواب میپره و تو بغلش میگیرتم...

سرمو میذارم رو سینَش و چشمامُ میبندم...

فکر میکنم این آدم چقدر فرق داشت برام با بقیه...

چیزایی رو بهم برگردوند که تو گذشته های دور جا گذاشته بودم...

چقدر کنارش اعتماد به نفس ِ گم شدم، پر رنگ شد...

چقدر دوباره احساس قدرت کردم...

یه شُکلات برای من باز میکنه و دو تا سیگار از آتیش ِ بخـــاری روشن میکنه...

میگه: میدونم الان سیگار خیلی بده واست، اما خُب دلت میخواد دیگه!!!

بُخـــاری و صدای باد و موج دریــا و شکلات و سیگار و دل درد...!

دلم میخواست دیگه!

اون شب، میـــره تو لیست بهترین شب های ِ زندگیم...


+ تاریـــــــخ شنبه پنجم بهمن 1392 ساعــــت 21:19نویــــسنده یه زن |