X
تبلیغات
زنی که شکست...!
گاهی تو خودم فرو میرم و از همه دنیا دور میشم...

گاهی حوصله خودمو هم ندارم...

گاهی تنها همدمم که نوشتنه هم آرومم نمیکنه...

امروز دیدم که چقدر غیبتم طولانی شده...

و زندگی مثل گذشته در جریانه...

دخترک بزرگ میشه و من پیر!

بچه داری خیلی مسئولیت بزرگیه... و اینو هر روز که دخترک بزرگتر میشه بیشتر میفهمم...

دخترکم بی پدر...

و من بی کَس... تنهایی داره نابودم میکنه این روزا...


+ تاریـــــــخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ساعــــت 11:13نویــــسنده یه زن |

من تازه خوندن وب شما را شروع کردم.یعنی شما قبل از دکتر،شوهرتون، رابطه جنسی داشتید؟ از چه سنی؟

کامنت خصوصی منو نگاه کنید تو رو خدا!

این الان مشکل جامعه ماست یعنی؟!؟!

تا زمانی که ما خودمون نخوایم هیچ چیزی تغییر نمیکنه...

تا زمانی که رابطه جنسی یه غول گنده یا یک محور اصلی تو زندگی ما باشه، به هیچ جایی نمیرسیم...

تو جوامع استبدادی زن و مرد رو از هم جدا میکنند تا چیزی که بینشون جریان داره شهوت باشه نه شناخت... اون وقت بچه هایی تربیت میکنند که شبیه خودشونن تا استبداد ادامه پیدا کنه...

اما وقتی شکل گیری رابطه ها از روی شناخت باشه، بچه هایی تربیت میشن که زیر بار زور و استبداد نمیرن...

به حال کسی چه فرقی میکنه که من قبل از ازدواج با کسی خوابیدم یا نه؟

به حال کسی چه فرقی میکنه که من زندگی شخصیِ شخصیم چطور گذشته یا میگذره؟! 

مثل جمله معروف: -الان مُشکل جامعه ما شکل موی ِ جوونامونه؟؟؟- میمونه!

من نمیخوام هیچ وقت دوباره این مدلی بنویسم...


+ تاریـــــــخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ساعــــت 20:21نویــــسنده یه زن |
کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز

باشد که باز بینیـــم دیدار آشنا را

بچه که بودیم مــامـان برامون از حافظ و مولانا و سعدی شعر میخوند...

و گاهی فروغ یا احمد شاملو...

اُنس گرفتنم با شعر فارسی - و خیلی چیزای دیگه رو - به مامانم مدیونم...

شبها دخترکم که میخوابه تنهاییمُ با دیوان حافظ پر میکنم، یه لیوان چای و یه نخ سیگار...

و احساس میکنم زنده ام...!

اگرچه که صدای مامان یه چیز دیگه بود...



+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ساعــــت 22:53نویــــسنده یه زن |
این روزا همه زندگیم شده دخترکم و حرف زدنش!

دلم ضعف میــــره واسه ماما گفتنش!

تجربه جدیدی ِ این قنـــدی که تو دلـــم آب میشه...

خونه رو خنــده هام پُر میکنه وقتی یه عالمه لغات اشتباهی و کج و معوج پشت سر هم میچینه و منُ نگاه میکنه و میخنده...

سرکار که هستم ساعت ها رو میشمارم تا بیــام خونه و دخترک ذوق کنه از دیدنم و بگه: ماما! آبُردی؟ (آوردی؟)

آخه عادت کرده براش خوراکی بیــارم وقتی میام!

همه انرژی منفی و خستگی از تنم در میـــره وقتی شوقِش رو برای اومدنم ببیــنم...

این روزا تازه حس ِ مادر بودن رو تجــربه میکنم و پشیمونم از روزایی که به خاطر بی حوصلگی هام از دخترک دور بودم و مسئولیتش گردن دیگران بود...

این روزا خوشحــالم به خاطر داشتن دخترکم که سالِمه... که خنــده رو لبــام میـــاره... که بدون هیچ چشمداشتی بهم عشق میورزه... و میشه بی اندازه بهش عشق ورزید...

این روزا خوشحالم به خاطر هدیه ی خداوند مهربون که خونمو پر سر و صدا میکنه و بهم انگیزه زندگی میده...

خدایا مرسی برای این همه مهربونیت...!


+ تاریـــــــخ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ساعــــت 22:9نویــــسنده یه زن |

با چشمات پر کن نگاه منو، که یه عمـــــره از وهم خالی تره...

حقیقی ترین لحظه هامو ببین که از آرزو هم خیـــالی تره...


+ تاریـــــــخ جمعه یازدهم اسفند 1391 ساعــــت 23:38نویــــسنده یه زن |