پدرم و دوستِش سال ها پیش از ایران رفتن...
باهم بودن اونا باعث شد ما هم به عمو و بچه ها خیلی نزدیک باشیم...
چند سال پیش یکی از پسراش که...
بیخیال...!
تو یک تصادف فوت کرد...
چند روز بعد از اینکه رفتم پیششون، اون یکی پسرش هم بر اثر ایست قلبی فوت کرد...
انگار فقط منتظر من و دختری بود...
چقدر هم تو اون چند روزی که زنده بود به ما لطف داشت...
سال نو رو متأسفانه خوب شروع نکردیم...
و این اتفاق تأثیر بدی روم گذاشت!
ولی در کُل این روزها خوبم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:21 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...