دلم میخواد غُـــر بزنم...

خوب غر زدن بخشی از زندگی خانم هاست...

مرد نصفه و نیمه زندگیم این روزا درگیر راه اندازی یه کار جدیده و همیشه خسته ست و فکرش مشغول، این خوبه اما فرصت غر زدن رو از من میگیره...

غر زدنم تبدیل شده به انرژی های مثبتی که برای کار بهش میدم و خود خوری میکنم! خب گناه داره :(

حتی میخواد زیر قولش بزنه و آخر هفته ما رو شمال نبره...

شاید نمیدونه چقددددر احتیاج دارم به دوری از شهر حتی 24 ساعت :(

میگه که درک میکنه اما انگار نــُچ!

اما تغییراتی توی زندگی در حال رقم خوردنه و من دوباره امیدوارم...

عاشق بی غیرتی ِ آدم هام، عاشق ِ فراموشی ام که یه نعمت بزرگه...

کنفراس هام با بابای دخترکم داره به نتیجه میرسه و با شرط و شروط میخواد اجازه بده من دخترک رو با خودم ببرم!!!!

خب! منم فکرای شومی به سرم میزنه و...! هنوز تصمیمی برای عملی کردنشون ندارم.

و دخترک روز به روز بزرگ میشه و عاقل و البته لوس :(

مَـــرد نصفه و نیــمه زندگیـــم که بابای طوطی ِ کوچولوی ِ من  نیست هم بزرگترین نقش داره تو لوس شدنش...

انگار زن ها ذاتآ رسم دلبری کردن میدونن...


تا قبل از فروردین امسال برای تمدید پاسپورتم حتمآ باید یه سر پیش مامانمینا برم...

این روزا همیشه استرس دارم که چه جوری اجازه دخترک رو از پدرش بگیرم یا اگه نشد پیش کی بذارمش...

چه جوری خانوادم رو بپیچونم و نیمدنشون رو توجیه کنم و... یه عالمه استرس های دیگه... :(



انقدر کم آوردم تو تنها زندگی کردن که همش مریض میشم...



نگاه کن تو این برزخ لعنتی چه مرگی طلب دارم از زندگی...


خواب دیدم وسط یه قبرستون خیلی بزرگم...

بارون میبارید...

احساس پوچی میکردم...

دستامو زیر بارون رو به آسمون گرفته بودم...

و خالی بودم... خالی از احساس، خالی از نیـــاز...

امروز باید دخترکم رو میبردم پیش خانواده پدریش...

فکر کردم چقدر تلخه این کار... 

چقدر کلیشه ایه...

چقدر گناه داریم من و دخترک!

برخلاف نظر مادرانم دخترکم شدیدآ به من وابسته ست...

گاهی بهش حق میدم چون جز من کسی رو نداره و نمیبینه و گاهی نگرانم، زیـــــاد... و راه حلی ندارم!



کافر اگر عاشق شود، بی پرده مؤمن میشود...


تصمیم گرفتم به جای دیگران خودمو تغییر بدم...

اینجوری آرومم...

انگار معدود آدم های دور و برم هم خوشحالن!

تو جواب اینکه میگه چه کار کنم منو ببخشی، میگم: منو برگردون به اون سال ها... میتونی؟

4سال 5 سال ِ پیش... میتونی؟

میگه دلش یه زندگی ِ جدید میخواد و عوض شده و میخواد واقعآ مرد ِ یه خونه باشه!

میگه اگه، اگه، اگه...! من باهاش دوباره ازدواج نکنم مجبور میشه با یه زن دیگه ازدواج کنه...

خندم میگیره...!

میگه دلش میخواد بابا باشه! واسه بچه ای که همه زحمتشو من کشیدم و الان تنها عکس العملش به باباش گریه ست!

دوست دارم مجبور شه بره ازدواج کنه با یه زن دیگه!

ه____ی خُـــدا...