شاید امشب آخرین شب ِ اقامتم تو این خونه باشه...
این خونه برام پُره از خاطرات ِ خوب و بد...
این خونه تمامِ دارایی من بود، تمام آرامشم بود...
این خونه برام معنی ِ آغازِ یِ زندگی جدید میداد...
به گذشته که برمیگردم میبینم اشتباهاتم خیلی بیشتر از اون چیزی که باید، بوده...
ولی جایِ جبران وجود نداره، متأسفانه گذر عمر بازگشتی نداره...
شاید امروز آخرین باری بود که با همسرم همـ /بسـ/تـر شدم...
هرچقدر به ساعتِ رفتن نزدیک میشم، تعلقاتمُ بیشتر کشف میکنم...
ولی خوب، راه ِ رفتنی رو باید رفت...
امشب یکی از تلخترین شب های زندگی ِ منه...
و دکتر...
از توی ِ چشماش میخونم که بیقراره...
لحظه به لحظه کنارمه و به هر بهانه ای دستشُ دورم حلقه میکنه و غرق ِ بو/سه ام میکنه...
چشم هاشُ از دختری برنمیداره، انگار داره همه حرکاتشُ تو ذهنش حکاکی میکنه...
و من سکوت کردم...
سکوتی که پر از بُغضه...
حسی که خیلی تلخه...
برام دعا کنید!
اگه به این خونه برگشتم، دوباره مینویسم...
و اگر نه...
اینجا هم جز تعلقاتی ِ که باید فراموش بشه...
و متشکرم از همه ی آدمهایی که اینجا کنارم بودن، راهنماییم کردن، نگرانم بودن و برام وقت گذاشتن...
و ببخشید کوتاهی و کم توجهی هامو...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...