شاید امشب آخرین شب ِ اقامتم تو این خونه باشه...

این خونه برام پُره از خاطرات ِ خوب و بد...

این خونه تمامِ دارایی من بود، تمام آرامشم بود...

این خونه برام معنی ِ آغازِ یِ زندگی جدید میداد...

به گذشته که برمیگردم میبینم اشتباهاتم خیلی بیشتر از اون چیزی که باید، بوده...

ولی جایِ جبران وجود نداره، متأسفانه گذر عمر بازگشتی نداره...

شاید امروز آخرین باری بود که با همسرم همـ /بسـ/تـر شدم...

هرچقدر به ساعتِ رفتن نزدیک میشم، تعلقاتمُ بیشتر کشف میکنم...

ولی خوب، راه ِ رفتنی رو باید رفت...

امشب یکی از تلخترین شب های زندگی ِ منه...

و دکتر...

از توی ِ چشماش میخونم که بیقراره...

لحظه به لحظه کنارمه و به هر بهانه ای دستشُ دورم حلقه میکنه و غرق ِ بو/سه ام میکنه...

چشم هاشُ از دختری برنمیداره، انگار داره همه حرکاتشُ تو ذهنش حکاکی میکنه...

 و من سکوت کردم...

سکوتی که پر از بُغضه...

حسی که خیلی تلخه...

برام دعا کنید!

اگه به این خونه برگشتم، دوباره مینویسم...

و اگر نه...

اینجا هم جز تعلقاتی ِ که باید فراموش بشه...

و متشکرم از همه ی آدمهایی که اینجا کنارم بودن، راهنماییم کردن، نگرانم بودن و برام وقت گذاشتن...

و ببخشید کوتاهی و کم توجهی هامو...

 

 

خوب یا بد، درست یا غلط، نمیدونم...

ولی من تصمیم خودمُ گرفتم...

من و دختری ۲۰ اسفند شاید برای همیشه این خونه و این زندگیِ مثلآ مشترک رو، این مَرد ِ مثلآ همسر یا پدر رو ترک میکنیم...

اگر یِ روزی خواست پدر و همسر باشه برمیگردیم و اگر نه...

دیگه هیچ احساسی ندارم که جلودارم بشه...

 گلوله ی یخی ام! سردیِ قلبمُ بدجوری لمس میکنم، حتی اگر این روزا دُکتر بهترین مرد ِ دُنیا باشه...

 

 

 

میگه: چند روزه احساس میکنم واقعآ دیگه الان ازدواج کردم، بچه دارم...! باید بیشتر به فکر شما و زندگیمون باشم...!

میگم: خوب الان نزدیکِ دوساله ازدواج کردیم و بچمون تو ۵ ماهه... خیلی هم دیر نیست عزیزم!

میگه: ما خیلی ساله داریم باهم زندگی میکنیم من همَش اون دوران رو با این دوران قاطی میکنم!

میخندم...!

میخنده...!

خیلی وقت بود باهم نخندیده بودیم...

 

 

از دیشب باهام مهربون شُده...!!!!

دخترک رو نگهداری میکنه...

نمیذاره زیاد راه برم و سرمُ تکون بدم...

حواسِش هست داروهامُ به موقع بخورم...

برام کُمپرس یَخ میذاره و دائم بخیه هامُ چک میکنه...

آب میوه و بستنی برام میاره و کنارم دراز میکشه و دستِشُ میکنه تو موهــام و میگه سعی کن بخوابی...

و من به اندازه ی تمامِ روزهایی که ناز نکردم و زنونِگی نداشتم براش ناز کردم...

حِیف که دوران نقاهَتِ جراحی های دهان فقط دو روزه...

و دائم تکرار میکنه: دو روزه اولِش سخته...! قوی باش از ۵شنبه باهم ته دیگ میخوریم!!!!

 

 

همسر یک دندونپزشک بودن هم خیلی خوبه هم خیلی بده!

خیلی خوبه چون هرشب باید مسواک بزنیم و نخِ دندون بکشیم و هر ۶ماه باید دندونامون کنترل بشه و یه جورایی هم هزینه های دندونپزشکیمون کمتره!

اماااااا از بدی هاش...!

وقتی همسر یِ دندونپزشک باشی زودی مشکلات ِ تو دهانتُ میفهمه و باید رفعشون کنه!

و از اونجایی که من کلآ با دندونام مُشکل دارم و باب ِ آشناییم با دکتر از همین جا باز شد...

بارِ اول پارسال اِپیکو کردم...

اِپیکو جواب نداد و دو ماه پیش به علت وجود کیست های عفونی دندونمُ کشیدم...

دکتر نگران بود بین دندونام فاصله بیوفته از همون دو ماه پیش با همکار جراحش هماهنگ کرده بود برای جراحی ایمپلنت...

ولی! opg نشون داد که با کشیدنِ دندونم کیست ها کامل خارج نشدن!

دیشب دکتر و همکاراش منُ بیچــــــــــــــــــــاره کردن...!

هم کیستُ در آوردن، هم پیوند استخوان زدن هم پایه های ایمپلنت رو گذاشتن!

الان صورتم کَج شده! تویِ دهنم پُر از بخیه ست! و مهمتر از همه هیچی نمیتونم بخورم...

و دختر کوچولوم گرسنه مونده و بیتابی میکنه...

دکتر میگه بهش شیر نده البته شیری هم وجود نداره که بخوره و شیرخُشک هم نمیخوره...

واقعآ پدرم در اومده...

از طرفی خودم درد دارم و از طرفی دخترکم گرسنه ست و گریه هاش امونمُ بریده