امروز بعد از عُمری تصمیم داشتم آدم وار! زندگی کنم که خوب طبیعتآ نشد!
دختریُ زدم زیر بغلم و رفتیم پاساژ...!
اولایِ آشناییمون با دکتر با یِکی از دوستام رفتیم مُسافرت، من خیلی بهش گفتم که باهامون بیاد ولی از اونجایی که فکر میکرد من میخوام آویزونِش بشم و تیِغش بزنم! - این از جملاتِ قصارِ خودشونِ ـ نیومد...!
تویِ مسافرت با یِ پسری آشنا شدم که باعث شد سفر خیلی بیشتر بهم خوش بگذره، خیلی آدم خوش مشربی و خوشی بود و منم خوراکم اینجور کِیس ها بودن!
وقتی در کنار اینجور ادما قرار میگیری که واسه هر اتفاق بد یِ دلیل با نمک دارن و کُلآ اهلِ خوش گذرونی هستند گذشت زمان رو احساس نمیکنی و من همه آرزوم همین بود!
روزای باحالی رو داشتیم تا اینکه سفر تموم شد و دیگه نه اون به من زنگ زد نه من به اون...!
امروز که با بچه ی زیرِ بغلم پاساژ گردی میکردم خیلی اتفاقی آقای مذکور رو دیدم!
به وضوح تعجب رو تو چشاش میدیدم وقتی بعد از صد دفعه پرسیدن باور کرد بچه زیر بغلم مال خودمه!
میگفت بیکار بودی واسه خودت وبال درست کردی بستی به گردنت؟!
این یِ نمونه خیلی دور بود...
مگه غیر از اینه که منم آدمم؟ حق دارم مادر بشم؟ حق دارم خیلی معمولی زندگی کنم؟
چرا انقدر برای همه عجیبم؟
چرا انقدر انگشت نَمام؟
به نظرم حرف ها و دیدگاه های آدم ها خیلی تأثیر گذاره تو کم نشدن قُد بودن ِ من و پَرت کردنِ من تو گذشته ها... انگار هیچ کَس نمیخواد، یا باورش نمیشه که منم میتونم معمولی زندگی کنم...!
برایِ همه اطرافیانم این جا افتاده که باید یِ چیزِ نامتعارف تو زندگی من باشه... و این روزا اون چیزِ نامتعارف بچه مه...!
حتی برایِ مامانِ خودم...! که میگُفت تا با چشم خودم ندیدم باورم نمیشد بچه داری...!
خوب اطرافیان! بیاین به من بگین تو یِ آدم خیلی معمولی هستی با یِ داستانِ معمولی و این روزا مُشکلات و زندگی معمولی...
حتی دکتر هم با من مثلِ یِ زنِ معمولی رفتار نمیکنه، نمیگه ولی میدونم یِ چیزی تو گذشته ی من هست که اذیتِش میکنه و گاه و بیگاه تلافیش رو سرم در میاره...
شاید این خیلی طبیعی باشه امــــا منُ توجیه نمیکنه، خوب میشناخت منُ... و بچه و کور و کَر هم نبود...
بدتر از همه ی اینا مسأله ای که اذیتم میکنه اینه که خیلی ها دکتر رو یِ شانس بزررررررگ تو زندگی من میدونن! شانسِ بزرگ ازدواج کردن!!!!!!! من از اون زنایی نبودم که تو کفِ شوهر باشم...!
چرا شانس آوردم؟ چون یِ زن تنها و بی کَس و کار بودم تو این جامعه هیچ تعریفِ خوبی ازم وجود نداشت -نداره- و الان ایشون لطف کردن در حقِ من! ثواب کردن اومدن منُ جمع کردن...
گاهی خودِش هم دچار این توهمات میشه... و برایِ من درد یعنی همین چیزا...