پیراهنِ بلند سبزمُ میپوشَم و سراسیمه خودمُ به پشت بوم میرسونم!

پشتِ بوم برای من مثلِ مــ ـاد ر میمـــونه...

پناهگاه همه دلتنگی ها و بُغض ها و خنده ها و گریه هامه!

سیگارمُ روشن میکنم و دودُ میکِشم تو ریـــه هام...!

بد دَردیِ نَشئگی!

بی خیـــالِ نگاه هرز آدمهایی که از پایین نگاهم میکنن جوونیمُ دود میکنم...

دود خودِش یِ دنیاست... کُلی حرف داره!

اووووف! دود سیگار؟! میبینی چقدر دستام خالیه با اینکه انگار همه چی دارم؟

خودمُ بغل میکنم! تو قوی هستی زن! ببین! شوهرت! بچه ات! مسئولیت این خونه و زندگی!!!

خودمُ نوازِش میکنم! پاشو! زانویِ غم بغل نگیر!

به خودم تَشر میزنم... خوب گریه کن! گریه کن! خیلی وقته گریه نکردی...

ســـتار برام میخونه:

نه قاصدی که از من آرد گَهی به سوی تو سلامی

نه رهگذاری که از تو آرد گَهی برای من پیامی

غَمَت چو کوهی به شانه من...

 خُدا تو را از من نگیرد، ندیدم از تو گرچه خیری...

به یاد عمر رفته گریَم، کنون که شمع بذم غیری...

بهــــار من گذشته شـــایــد...

و بعد از مدت های طولانی اشک رو گونه هام میشینه...

دلم گرفته، زیــــاد... فقط همیـــن.

 

 

به شرایط جدید عادت کرده بودم...!

برام مهم نبود...

حداقل سعی میکردم که نباشه

دکترُ دیده بودم ولی بیرون از خونمون...

میخواست برگرده خونه ولی من نمیخواستم...

رو دَست خوردم ازش...

یِکی از دوستام که شوهرش هم با دکتر دوسته، چند روزی پُشت سر هم زنگ میزد و حالمُ میپرسید!

میومَد پیشم، باهــام حرف میزد و کم کم شروع کرد تو گوشَم خوندن که بیــا چند روزی بریم مُسافرت...!

منم خَر شدم و قبـــول کردم!

چند نفری جمع شدیم و رفتیم چمســـتان!

دکتر و هیأت همراه اونجا منتظر ما بودن...!

و من برای هزارمین بار رو دست خوردم ازش!

دروغِ اگه بگم شُکه و خوشـــحال نشدم...

برای حفظ کلاس کاری یِ غُر کوچولویی به دوستم و شوهرش زدم...

سورپرایز شدم! زیــــاد!

لحظه ای که درو باز کرد و محکم تو بغلِـ.ش گرفتتَم همه چیز از یادم رفت!

کم مونده بود ایستِ قلبی کنم!

خوب حساب و کتابام غلط از آب دراومد و هرچی خط و نشون کشیده بودم به فـ/ا ک رفت!

و بی انصافیِ اگه نگم سفرِ فوق العاده ای بود و همسفرایِ خیلی خوبی داشتیم و واقعآ خوش گذشت...!

و اینچنین شد که دیشب ما سه نفر برگشتیم خونمون!

 

 

sms میده: کِی بریم دنــبــال کارامون؟

جواب میدم: هروقت که بخوای.

میگه: من بهت اجازه میدم بچه رو پیش خودت نگه داری ولی به هیچ وجه اجازه نداری از کشور خارجش کنی...

میگم:میدونم! خودت که وقت بچه بزرگ کردن نداری! بالاخره یِ کُلفتی باید باشه دیگه...!

میگه: با یِ وکیل صحبت کردم، هیچ کار خاصی نداره... من راضی، تو راضی، کو/نِ لقِ ناراضی...

میگم: تو راضی باش اما حرف تو دهنِ من نذار...!

میگه: میخوای برات شربت خاکشیر با آبلیمو درست کنم؟

میگم: واقعآ؟

میگه: چرا ک نه!!!!

باز تفکرات ِ منُ به هم میریزه... باز فکر میکنم آیا مُمکنه بیاد خونه؟

آیا منتظرش باشم؟

آیا امشب میاد؟

 

 

بحثِ جنیفرلوپز نبود...

بحثِ ته کشیدنِ رابطه بود...

بحثِ دوست نداشتنی شدنم بود...

sms داده بریم توافقی جُدا شیم...

قبول کردم...

من دوسِش داشتم، دوسِش دارم... زیاد

من از این تنهایی بیــــــــــــــــــــزارم... بیــــــــــــــــــــــــــــــــزار...

من از این زندگی بیــــــــــــزارم... بیـــــــــــزار...

دلم میخواد پنجره هارو ببندم و شیر گازو باز کنم...

 

 

 

میگم: حرفا و مسائل کوچیک خیلی تو زندگی تأثیرگذاره...

میگه: برو بابا تو هم خُلی!

میگم: چون دلم میخواد بهتر زندگی کنیم خُلم؟

میگه: آرهُ خُلی! دیوونه ای...

میگم: ولی خیلی فرق داره وقتی میگی عزیزم تا وقتی میگی خرِ منی!

میگه: بشین تا بهت بگم...

میگم: نگو به درک! فکر کردی کی هستی... بی لیاقت!

میگه: جنیفِر لوپز هفته ای ۱۷هزار دلار به دوست پسرش حقوق میده! تو هم بده تا مَرد خوبی باشم...

میگم: هر وقت تو هم خصوصیاتِ اونُ داشتی، باشه... تو هم هیچ چیز خاصی نداری!

میگه: آره، من هیچی ندارم!

میگم: تحقیر شُدی؟ بَده نه؟ تلخه؟ پس تو هم نگو... من نه خوش تیپ و خوش هیکلم نه پولــدار...

انقد میگه و میگم تا عصبانی میشم، عصبانی میشه...

میگه: این زندگی دیگه دوزار هم نمی ارزه... دیگه دُکتر مُرد...

میگم: یعنی تموم شُد؟ سرِ هیچی؟

میگه: آره... سرِ هیچی. دیگه یِ لحظه هم باهم زندگی نمیکنیم...

میگم: باشه...! هرچی که تو بگی...

کلیدایِ خونه رو میذاره رو میز، شال و کُلاه میکنه و با وسایِلاش از خونه میزنه بیرون...

خوب! دوباره تنها شدم...

سلام بر شب هایِ بی خوابی و روزهای تنهایی...

جنیفرلوپز لعنتی!!!! زندگیِ منُ بر هم زدی!! هِه

سرم درد میکنه... تا صبح بیدار، فکر میکردم به دکتر و احساس نابی که بهش داشتم...

حیف شد... عشق و احساساتمُ میگم...

خستَم... زیاد

 

 

امروز بعد از عُمری تصمیم داشتم آدم وار! زندگی کنم که خوب طبیعتآ نشد!

دختریُ زدم زیر بغلم و رفتیم پاساژ...!

اولایِ آشناییمون با دکتر با یِکی از دوستام رفتیم مُسافرت، من خیلی بهش گفتم که باهامون بیاد ولی از اونجایی که فکر میکرد من میخوام آویزونِش بشم و تیِغش بزنم! - این از جملاتِ قصارِ خودشونِ ـ نیومد...!

تویِ مسافرت با یِ پسری آشنا شدم که باعث شد سفر خیلی بیشتر بهم خوش بگذره، خیلی آدم خوش مشربی و خوشی بود و منم خوراکم اینجور کِیس ها بودن!

وقتی در کنار اینجور ادما قرار میگیری که واسه هر اتفاق بد یِ دلیل با نمک دارن و کُلآ اهلِ خوش گذرونی هستند گذشت زمان رو احساس نمیکنی و من همه آرزوم همین بود!

روزای باحالی رو داشتیم تا اینکه سفر تموم شد و دیگه نه اون به من زنگ زد نه من به اون...!

امروز که با بچه ی زیرِ بغلم پاساژ گردی میکردم خیلی اتفاقی آقای مذکور رو دیدم!

به وضوح تعجب رو تو چشاش میدیدم وقتی بعد از صد دفعه پرسیدن باور کرد بچه زیر بغلم مال خودمه!

میگفت بیکار بودی واسه خودت وبال درست کردی بستی به گردنت؟!

این یِ نمونه خیلی دور بود...

مگه غیر از اینه که منم آدمم؟ حق دارم مادر بشم؟ حق دارم خیلی معمولی زندگی کنم؟

چرا انقدر برای همه عجیبم؟

چرا انقدر انگشت نَمام؟

به نظرم حرف ها و دیدگاه های آدم ها خیلی تأثیر گذاره تو کم نشدن قُد بودن ِ من و پَرت کردنِ من تو گذشته ها... انگار هیچ کَس نمیخواد، یا باورش نمیشه که منم میتونم معمولی زندگی کنم...!

برایِ همه اطرافیانم این جا افتاده که باید یِ چیزِ نامتعارف تو زندگی من باشه... و این روزا اون چیزِ نامتعارف بچه مه...!

حتی برایِ مامانِ خودم...! که میگُفت تا با چشم خودم ندیدم باورم نمیشد بچه داری...!

خوب اطرافیان! بیاین به من بگین تو یِ آدم خیلی معمولی هستی با یِ داستانِ معمولی و این روزا مُشکلات و زندگی معمولی...

حتی دکتر هم با من مثلِ یِ زنِ معمولی رفتار نمیکنه، نمیگه ولی میدونم یِ چیزی تو گذشته ی من هست که اذیتِش میکنه و گاه و بیگاه تلافیش رو سرم در میاره...

شاید این خیلی طبیعی باشه امــــا منُ توجیه نمیکنه، خوب میشناخت منُ... و بچه و کور و کَر هم نبود...

بدتر از همه ی اینا مسأله ای که اذیتم میکنه اینه که خیلی ها دکتر رو یِ شانس بزررررررگ تو زندگی من میدونن! شانسِ بزرگ ازدواج کردن!!!!!!! من از اون زنایی نبودم که تو کفِ شوهر باشم...!

چرا شانس آوردم؟ چون یِ زن تنها و بی کَس و کار بودم تو این جامعه هیچ تعریفِ خوبی ازم وجود نداشت -نداره- و الان ایشون لطف کردن در حقِ من! ثواب کردن اومدن منُ جمع کردن...

گاهی خودِش هم دچار این توهمات میشه... و برایِ من درد یعنی همین چیزا...

 

 

من نمیفهمم چرا مَردا باید به این شدت تو زندگی خیلی خصوصی خانوما دخالت کنن!

یک عُمر با عزت و سرافرازی هرچی دلم میخواسته پوشیدم، هرجا دلم میخواست رفتم، هر مدلی دلم میخواسته آرایش کردم و موهامُ هر رنگی دلم میخواست کردم و هر مُدلی دلم میخواست دُرست کردم!

حالا پام گیر کرده به نظر آقا و صد البته برادرا و خواهرای وظیفه شناس و نگرانِ اسلام و جامعه ی اسلامیِ! گشت ارشاد که داره تو خیابونا اجرا میشه!

اون دوست داره همیشه موهامُ مِشکیِ پر کلاغی کنم و بریزم دورم و رژ ِ قرمز بزنم! ولی من دوست دارم موهامُ قهوه ای باشه و با یِ گیره جمعش کنم و اصن رژ نزنم و بی رنگ باشم!

همیشه یِ پایِ بحث و جدل های زن و شوهری ما لباس پوشیدن و آرایش و مدل و رنگ و مویِ منه! ولی طبق قوانینِ اسـ/لام! خودشون هرجوری دلشون بخواد میگردن و یقه شونو تا ناف باز میذارن! بهشونم بر میخوره اگه بگی دکمه تو ببند!

اگه این آقا به جایِ شوهر دوست پسر من بود خیلی مِلوتر با جمله ی به تو چه میشُد این مسأله رو حل کرد ولی الان دستام بستَش نمیشه!

از این بسته بودن فراری اَم! 

از قانون متنفرم! از قانونایِ الکی زندگی! از حرفایِ هر خاله زنکی که از راه میرسه و میگه وااااااااااای! حالا دکتر دوست داره فِلان کارو بکن! یا فِلان کارو یِ وقت نکنی دکتر دوست نداره ها!!!! با دوست های مجردت چرا رفت و آمد میکنی؟

بابااااااااا بیخیال!

من خودم شخصیت دارم، سلیقه دارم، حقِ انتخاب دارم چرا کامِل باید به شکل و شَمایلی که یکی دیگه دوست داره در بیام؟!

زنا تا کِی میخوان بنده ی شوهراشون باشن؟

اگه قراره سَرم یِ هوو بیاد با مویِ مشکی و رژلبِ قرمز امیدوارم زودتر بیاد و اگه قراره دوستام مخِ دکتر رو بزنن و بدزدنِش بازم امیدوارم زودتر این اتفاق بیُفته...!

والا به خدا!

منم از بَند رهایی میابَم!

پاورقی: خصوصی نوشتن خیلی لوسه... من چیزی برا از دست دادن ندارم...!