لعنت به من که عشق رو گِدایی میکنم از تو!
لعنت به من که عشق رو گِدایی میکنم از تو!
دستشُ گذاشت زیر چونم...
سرمُ گرفت بالا...
گفت به من نگاه کن!
نگاهِش کردم...
گفت ببخشید...!
بخشیدم...!
و اونقدر تو بـ/غـ/لـ / ش اشک ریختم تا خوابم بُرد...
خونمونُ گَند برداشته...
چند روزه که دست به هیچی نزدم...
دیگه حتی یِ لیوان تمیز نداریم که توش آب بخــوریم!
از وقتی از شمال اومد روزی چند کلمه بیشتر باهاش حرف نمیزنم!
سوغاتی هامُ باز نشده انداختم سطلِ آشغال...
اُتاق خوابـ/مُ جدا کردم و تو اُتاقِ دختری میخوابــم...
و همه اینا باعث شُده خیلی عصبانی باشه...!
پیش بینی میکردم که به زودی منفجر بشه!
درو که باز کرد شروع کرد غُر زدن!
هیچی نگفتم!
غُراش تبدیل شُد به داد و فریاد...
هیچی نگفتم!
رفت تو آشپزخونه و یکی یکی ظرفایِ عزیزمُ انداخت زمین...
برای ِ اینکه هیچی نگم جعبه سیـ/ـگـ/ـار و فندکمُ برداشتم و با لباسایِ غیرموجه رفتم پشت بوم...
مثلِ دیوونه ها اومد بالا...
میگفت: حالا انقد وِل شُدی که اینجوری میری بیرون؟
و مُشت و لَگد نثـــارم میکرد...
کِشون کِشون آوردتم پایین و تا میتونِست کُتکم زد...
هزاربار آرزو کردم کاش زیر دست و پاش لِه شده بودم...
تمامِ بدنم کبوده...
و دخترکم توی تختِش با نگاه به نورای خونه ذوق میکرد...
میگم: شُما اجازه میدی که من و دخترکم از کِشور خارج بشیم؟
میگه: دوست داری بری؟
سکوت میکنم...
میگه: تو پاسِت مشکلی نداره... برای دختر هم باید امضا بدم، مدارکِشُ بده صُبح برم دفترخونه...
هر روز صبح دخترکمُ میذارم تو کالِسکه اش و باهم میریم پیاده روی!
یِ کَمی راه میریم و یِ کمی تو پارک میشینیم...
اون چُرت میزنه و مَن سـ/یـ/گـ/ار میکشم...
به آدم هایی که تو این مسیر میبینمِشون عادت کردم...
بینِشون یِ خانومی هست که حِس میکردم خیلی شبیه ِ خودمه!
با یِ دخترِ کوچولو تو کالِسکه و اَخمایی که تو هَمه...
اصلآ فارسی نمیدونه و از همونجایی اومده که من اومدم!
توفیقِ اجبـــاری شُد که باهــم آشنا شیم...
آینه ی خودمه!
حرف زدن باهـاش یادم میــاره چقدر سَرد و تلخـــم...
حوصله ندارم...
این روزها مشغول دِل کَنــدن هستم...!
دِل کَندن از عشقِ خرَکی ِ تو دلم...
هیچ وقت هیچ جا از خودم ننوشته بودم...
چرا نمیدونم!
ولی دلم میخواد از خودم بنویسم...
۱۹ یا ۲۰ ساله بودم که سر لجبــازی با مامان و بابام اومدم ایــ/ان و موندم...
نمیدونم چرا ایـ/ان رو انتخاب کردم...
شاید بازم از سر لجبازی...
مامان و بابام وقتی از ایران رفتن دیگه هیچوقت برنگشتن حتی وقتی عزیزترین آدمای زندگیشون مُردن یا ازدواج کردن....
روزای اول زندگی اینجا برام خیلی سخت بود، خونه پدریم خیلی برام بزرگ بود و تنهایی منُ میترسوند...
ولی چند وقتی که گذشت عادت کردم...
خیابونا رو یاد گرفتم...
آدما رو شناختم...
ملک و املاک بابامُ دادم اجاره دادم...
تو یِ مؤسسه زبان درس میدادم، درس هم میخوندم، بابام هم گاهی به حسابم پول میریخت...
وضعم خوب بود ولی تنها بودم...
البته همیشه یکی کنارم بود که کمکم میکرد!
مامان و بابام به جز من یِ پسر ناخلف هم داشتن که اینجا رو برای زندگی انتخاب کرد!
کم کم یاد گرفتم تنهاییمُ با آدم های مختلف پُر کنم...!
یِ دختر جوون تنها و یِ خونه بزرگ و ...!
دکتر...!
وقت زیادی رو باهم گذروندم...
دکتر یکی از همون آدما بود که تو خلوتم راهش دادم...
دلم میخواد برگردم به همون وقتا...
دلم برای بی قید و بندی تنگ شُده...
میگم: من واقعآ دوسِت دارم! ولی اگه فکر میکنی دوستم نداری، خسته شدی، ازم دور شُدی بهم بگو...
باور کن میرم...
میگه: نه! دوسِت دارم...!
ولی عصبیم نکن!
خدایا! احساسات منُ خاموش کن...
دیگه طاقت ندارم![]()
میگم: یه زن اگه طاقتش تموم بشه و بره دیگه هیچوقت برنمیگرده...
میگه: یعنی میخوای بری و دیگه برنگردی؟
میگم: تو چی فکر میکنی؟
میگه: هرجور راحتی... منم از تو دورم خیلی...
کنار دخترکم رو تختمون دراز کشیدم و فکر میکنم...
شاید باید واسه همیشه از اینجا برم...
تقریبآ مطمئنم که دکتر دیگه عاشِق من نیست...
و منم و یِ زندگی و مهر و محبتی که تنهایی سِفت گرفتمش تا از دستم نره...
شاید باید همه چیزُ رها کنم و برم...
دیگه خسته شدم انقد خواستم و نشد...
گفتنش آسونه ولی برای ِ من! اون آدم ِ سنگدل که بعد از مدت ها به یه چیزایی دل بسته، رفتن به اندازه مُردن سخته...
تصمیم گیری برام خیلی سخته...
میگه: کِی براتون بلیط بگیرم؟
میگم: خوب میخوای نرم؟
میگه: برو! ما هم فردا با قراره با بچه ها مَردونه بریم شُمال!!!!
پیش دستی میکنه...
و بازم تعطیلات و تنهایی...
میگم: من دلم برای ِ خانوادم تنگ شُده...!
میگه: خوب! که چی؟
میگم: میخوام با دختر چند روز برم پیشِشون!
میگه: نه اینکه خیلی تحویلت میگیرن! نه اینکه خیلی دوستت دارن! نه اینکه عروسیمون اومدن! ۴ ماهه زایمان کردی بهت زنگ زدن! تبریک گفتن! ذوق کردن!!!!
به من طعنه میزنه...
منُ تحقیر میکنه به خاطر چیزایی که میدونه تقصیر من نیست...
ی تصمیم جذاب گرفتم!
دُکترُ بذارم خونه مامانش و با دخترکم چند وقتی برم کشوری که مامان و بابام هستن
شاید قدرمُ بدونه اینجوری...
دست های ِ بی جون و وَرم کردمُ رو دستاش میکِشم
با تعجب میگه: دستات چی شده؟
فقط نگاهِش میکنم...
الان یک ماه میگذره از اون روزی که با خواهرم دعوا کردم و دستمُ کوبیدم تو دیوارای سنگی ِ پارکینگ و هنوز ورم داره و درد میکنه!
وقتی عادلانه به زندگیم فکر میکنم میبینم من و دُکتر به انـــدازه ی هم تو تلخی های ِ زندگیمون مقصریم...
از خودگذشتی چیزی ِ که هردومون نداریم...
صدای ِ نفس هاش لالایی ِ هر شبمه...
دعوامون میشه...
میگه: این همه زن تو زندگیم بودن هیچ کدوم اندازه تو نوبر نبودن!
میگم: من زنتم! با دوست دخترات مقایسَم میکنی؟
و بیشتر دعوامون میشه...
من هنـــــوز بلــد نیســـتم با مَردا رابطه برقـــــــرار کنــــم!
دختر ُ گذاشتم تو صندلیش با باباش فوتبال ببینه!
یه ذوقی میکنه با حرکت بازیکن ها که حد و حساب نداره!!!!
دخترکم رو خیلی دوست دارم ولی گاهی دلم میخواد با باباش خلوت کنم...
ولی نمیتونم به کَسی رو بندازم و دخترکم رو بذارم پیشِش...
اینجور وقت ها بیشتر دلم میگیره که مامانم فراموشمون کرده...
گاهی حسادت میکنم...!
به آدم هایی که چیزهایی را دارند و قدر نمیدانند...
و گاهی سهم من از تمام زندگی فقط حسرت میشود...