کنار دخترکم رو تختمون دراز کشیدم و فکر میکنم...
شاید باید واسه همیشه از اینجا برم...
تقریبآ مطمئنم که دکتر دیگه عاشِق من نیست...
و منم و یِ زندگی و مهر و محبتی که تنهایی سِفت گرفتمش تا از دستم نره...
شاید باید همه چیزُ رها کنم و برم...
دیگه خسته شدم انقد خواستم و نشد...
گفتنش آسونه ولی برای ِ من! اون آدم ِ سنگدل که بعد از مدت ها به یه چیزایی دل بسته، رفتن به اندازه مُردن سخته...
تصمیم گیری برام خیلی سخته...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:12 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...