کنار دخترکم رو تختمون دراز کشیدم و فکر میکنم...

شاید باید واسه همیشه از اینجا برم...

تقریبآ مطمئنم که دکتر دیگه عاشِق من نیست...

و منم و یِ زندگی و مهر و محبتی که تنهایی سِفت گرفتمش تا از دستم نره...

شاید باید همه چیزُ رها کنم و برم...

دیگه خسته شدم انقد خواستم و نشد...

گفتنش آسونه ولی برای ِ من! اون آدم ِ سنگدل که بعد از مدت ها به یه چیزایی دل بسته، رفتن به اندازه مُردن سخته...

تصمیم گیری برام خیلی سخته...