بیشتر شب ها از تنهایی گریه میکنم...

خدا رو دارم و بس!

تو این شب ها برای اولین بار فکر کردم، چه خوبه ک خدا هست...

برای اولین بار حسش کردم...

دلم میخواد یه آدم معمولی باشم، با یه زندگی معمولی...

دلم دغدغه های معمولی میخواد...

خستم... خیلی زیاد...

این روزا میدونم به خاطر انسانی که به این دنیا دعوت کردم، مجبــورم به زندگی ادامه بدم...

وگرنه خودم... نادیـــا... انگار تموم شده...

این روزا میبینم همه چیزی که من اسمش رو آزادی و خوشبختی میذاشتم چیزی به جز بدبختی و زندان نبود...

این حسُ دوست دارم... حس آزادیِ عجیب غریبی که حالا دارم رو...



گاهی تو خودم فرو میرم و از همه دنیا دور میشم...

گاهی حوصله خودمو هم ندارم...

گاهی تنها همدمم که نوشتنه هم آرومم نمیکنه...

امروز دیدم که چقدر غیبتم طولانی شده...

و زندگی مثل گذشته در جریانه...

دخترک بزرگ میشه و من پیر!

بچه داری خیلی مسئولیت بزرگیه... و اینو هر روز که دخترک بزرگتر میشه بیشتر میفهمم...

دخترکم بی پدر...

و من بی کَس... تنهایی داره نابودم میکنه این روزا...