یکی بود، یکی نبود...
یه پسری بود که عاشق دخترک شده بود...
دخترک امــا دوستش نداشت،
نمیتونست بهش نزدیک بشه...
ازش فرار میکرد...
پسر هیچی نمیگفت و عاقلانه عاشِق بود...
دختر خیلی شیطونی میکرد، پسر دَم نمیزد و بی صدا عاشق بود...
میگفت: دوست داشتن یعنی اینکه تو رو آزاد همون جوری که هستی بخوام و میخوام...
پسر از دور دختر رو میدید، با خنده هاش میخندید و با گریه هاش گریه میکرد...
هیچ اعتراضی نداشت به اینکه دختر دوستِش نداره...
و دختر بی رحـــمانه پسر رو نمیدید...
روزگار چرخید و چرخید، دخترک مجبور شد شهرش رو خونش رو دوستاش رو همه چیزش رو بذاره و بره یه شهر دیگه...
دختر تنها شد... همه فراموشش کردن...
تو شهر جدید دلش میگرفت، بُغض میکرد...
ی روز خیلی اتفاقی همون پسر رو توی بانک دید...
پسر هم مثل دختر دانشجوی همون شهر بود همون جا کار میکرد و همون جا تنها زندگی میکرد...
کم کم تنهایی دخترک و پسر به هم گره خورد...
دختر آروم آروم پسر رو میشناخت...
و هر روز که میگذشت بیشتر شیفته ی پسر میشد...
عاقلانه عاشق شُد...
اون پسر اولین پسری بود که آشنا شدن و ادامه دوستیش با دختر حیطه سـ/کـ/س نداشت...
اون پسر اولین پسری بود که شب ها به دختر شب به خیر میگفت و تو یه اتاق دیگه میخوابید...
پسرک روح و قلب دختر رو تسخیر کرده بود...
همه چیزشون به هم شبیه بود آرزوهاشون، ایده هاشون، عقایدشون، سلایقشون... همدیگر رو تکمیل میکردن...
دختر شب ها فکر میکرد خُدا چقدر میتونه بزرگ باشه...
شرایط رو یه جوری پیش بیاره که دهن آدما بسته بمونه...
هیچ وقت حتی تصورشو نمیکرد با اون آدم بیرون بره و اتفاقات یه جوری پشت سر هم قرار گرفتن که دختر و پسر هم کلاسی شدن و بعد هم خونه...
و پسر همیشه میگفت: خدا چقدرررر منُ دوست داره...
4 سال گذشت...
پسر فارغ التحصیل شد و دختر موند با خونه ی بی هم خونه...
اون چهار سال پاکترین سال های زندگی دختر بود...
اون احساس پاکترین و ناب ترین احساسی بود که دختر تجربه کرده بود...
جدا شدن دختر و پسر تراژدی ترین داستان دوران جوونیشون بود...
نمیدونم تقصیر چی بود جبـــر روزگار یا افسار گریختگی دختر...
اون احساس پاک و ناب برای همیشه گم شد...
و این روزا دخترک دلتنگ اون احساس ناب و پاکه...
دلتنگ پسر کوچولویی که عاشقی رو یادش داد...
دلتنگ پسر کوچولویی تمام حرفاشُ فهمید و درکش کرد...
دلتنگ پسر کوچولویی که گستاخی های دختر باعث شد زود گُمش کنه...
و بعد از این همه سال، پسر دوباره برای دختر میخونه...
شَبای جوونی چه بی اعتبـــاره، همش بی قـــراری همـــش انتـــظاره...
نه مرد قلنـــدر نه آتِش پرستم فقط با خیـــالت شَبا مستِ مستم...
الهی سحـــر پشت کوه ها بمیــــره، خـــُدا این شبا رو از عاشــق نگیــره...
اون دخترک خودِ خودِ من بودم...