میــدانی؟ دلم خـــوش بختــی میخـــواهد در کنـــار تو...!
دلــم گرمای زندگی میخواهد... سردمه لعنتی... میفهمی؟
خسته ام... از تو و همه زندگی دو نفره مان...
خدایی که میگویی هست، کجاست؟
دوستَم داشته باش...
از من و دلــم گذشته حُـــدایی از تو و زندگی ِ بی رنگ و لعابمان!
بچه کانه زندگی میکنیم من و تویی که قلب هایمان برایِ هم میتپند...
نگو نه! هر روز نبودنت سخت تر میشود مَرد...
از من گذشته مَردانه، تنها زندگی کردن، زنده بودن... تکیه گاه میخواهم، همان که تو بودی، همان که تو باشی...
دوستم داشته باش...
این روزها رخت خواب دو نفره مان را بو میکشم شاید عطر تنت زنده ام کند...
آنقدر رنج کشیده ام که کم کم باورم میشود خُدایی میگویی هست، نیست...
خدایی که خدا باشد این همه رنج را برای یک نفر نمیخواهد؟ میخواهد؟
خسته ام لعنتی...
معتـــادم به حضورت...
دلـــم کَمی فقط کَمی آرامش میخواهد...
نمیدانی که دنیـــا چقدددددددر نداشته هایم را به رخم میکشد...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...