جوون تر که بودم یه پاتوقی داشتم اون سر شهر...

یه کافه تو بلوار کشاورز...

با آدمای ِ پر از انرژی...

یادمه هر وقت خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت بودم میرفتم اونجا و ساعت ها مینشستم و مینوشتم و کوکتل گل گاو زبون میخوردم...

جوون تر که بودم همه چیو روی کاغذ می آوردم...

و چه دست به قلم بودم...

این روزا اما انگار زندگی منو خورده...

درگیرم... اما نه درگیر خودم...

چند روز پیش توفیق اجباری شد رفتن به میدون ولیعصر و بلوار کشاورز و پاتوق جوونیام...

همه چی اونجا مثل سابق بود... صاحب کافه هنـــوز منو میشناخت...

راستش احساس کردم زیادم پیر نشدم و خیلی تغییر نکردم!

فکر کردم چقدر تو این سال ها زندگی تغییر کرده... چقدر من عوض شدم و چقدر بزرگ شدم...

چقدر دورم از اون آدمی که رو این صندلی مینشست و مینوشت...

و تغییر خوبه...

تغییر خوب یا بد یادم میاره که خّـــدا هست و زندگی جریـــان داره...

صاحب کافه گفت: دیگه نمینویسی؟

لبخند زدم... اما تلخ!


برای دخترک میخونم:

بــبــار ای نم نم باران، زمیــن خشک را تر کن...

سرود زندگی سر کن...

دلم تنـــگه... دلم تنــــگه...

بخواب؛ بخواب ای دختــر نازم به روی سینه بازم...

که همچون سینه سازم، همش تنگه... همش تنگه...

لالا لالا لالایی...

لالایی کن مرغک من دنیا فِسانه ست...

هر ناله ی شبگیر این گیتار محزون، اشک هزاران مرغک بی آشیانست...

حالا دختــرک بی فکر و خیــال خوابیــده...

و من پشت پنجره بغضمو با دود ِ سیگارم قورت میدم و زمزمه میکنم... دلـــم تنـــگه... دلـــم تنــگه...



تو این سالهایی که اینجا زندگی میکنم مسافرت زیاد رفتم...

اما هیچ وقت فکرشو نکردم یا نشده برم مشهد...

چرا، نمیدونم اما این روزا شدیدآ هوس کردم برم مشهد...

برم پیش اون گنبد طلایی...

از نزدیک ببینمش...

یعنی میشه؟؟؟


امروز وقت دکتر دخترکم بود...

خدا رو هزاران بار شکر که حالش خوبه خوبه...

فقط کم خونی...

که اونم قابل درمانه...

این روزا حالم خوبه و آرومم... -گوش شیطون کر-

پدر دخترک اصراااااااااار فراوون داره برگردم...

هر چقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر حالت تهوع میگیرم از حضورش...

تازه خودمو پیدا کردم...

تازه از جام پا شدم...

بخوام و نخوام این مرد تا آخر دنیا چسبیده به زندگیم...

اما باز هم خوبم...


خوشحالم که چند نفری اینجا من و دخترکم رو فراموش نکردن...

این روزا سخت مشغول کارم...

و دخترک بزرگ میشه...

آقای دوست هم دور و برمو پر میکنه گاهی...

حجم زیاد کار تنهایی و گِله و شکایت هامو از یادم برده که ساکتم...

مرسی که هستید...


Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love


گوش دادن به این آهنگ حس بی نظیری بهم میده...

خونمون، مامان و بابام، اولین باری که عاشق شدم...

Dance me to the end of LOVE, Leonard Cohen