دلم تنگ شده،

برای کَسی که بودم...

چقدر فاصله دارم از اون روزها...

چقدر دورم از خودم...

دلم خود ِ خودم را میخواهد نه این زنِ خسته و نگران و افسرده که با چشمان بی رمق در آیینه نگاهم میکند...

 

 

نیمه های شب با وحشت از خواب پریدم...

همه چی سر ِ جاش بود...

صدای ِ نفس های ِ آروم پدر و دختـــر گوشم رو نوازش میداد...

ترسیده بودم...

دستاشُ گرفتم...

بـ غـ لـ شُ برام باز کرد...

نترس، بیا اینجا...

تا من هستم از هیچی نترس...

حتی غرورم هم بهم اجازه نداد آ غ و ش ش رو پس بزنم...

 

 

آزارم میده...

حس ِ اینکه تو دلِت برام بســوزه...

خوبه که دیدی بدون تو هم زندگی من در جریــان بود...!

من، مَردونه، تنهای تنهای هشت سال زندگی کردم...

اومدن ِ تو، ازدواج، بچه... همَش برای من خیلی اتفاقی بود...

خیلی اتفاقی...

تو چه منتی سر ِ من داری آخه مَرد؟!

این من نبودم که عاشِق تو شدم...

تو خواستی...

حالا که همه چی رو به دست آوردی دیگه چه مرگته آخه؟

شاید پشیمونی از اینکه با یه فـ . ا . حـ . شـ . ه همخونه شدی؟ آره؟

 

 

میگم: یه کم بچه رو نگه دار من یه ذره بخوابم خوب شم!

میگه: من که گفته بودم اگه خودت نگهش میداری بچه دار میشیم!!!!!

 

 

نزدیک ِ یک سال بود که به اجبار لب به سیگار نمیزدم...!

دود ِ سیگارُ با ولع به سینه ام میکشم...

سرمُ به سینَش میچسبونم و چشمامُ میبندم....

سیگار تو آغوش ِ گرمِش...

روزهای ِ اول آشناییمون با همسر همه آرامشم این بود...

اون آرامش امروز دوباره بهم برگشت...

 

 

Flue شدم...

حالم اصلآ خوب نیست...

تمام ِ بدنم درد میکنه...

و بدترین لحظه ها وقتی ِ که دختر کوچولوم گرسنه میشه و میخواد شیر بخوره...

تا مغز استخونم تیر میکشه...

 

 

امروز ۹ سال تمام از روزی که تو را برای همیشه از دست دادم میگذرد...

مُرده ها هم خاطرات ِ گذشته شان یادشان می آید؟

از در که بیرون میرفتی قول دادی زود برگردی...

۹ سال است که نیامدی...

از آن روز به بعد به قول هیچ مَردی اعتمــاد ندارم

 

 

همیشه فکر میکنم به اینکه خانوادم منُ رها کردن یا من اونارو؟

روز اولی که دخترکم چشماشُ باز کرد همه ی آرزوم این بود که مادرم کنـارم باشه...

وقتی در کنار خانواده ی همسرم قرار میگیرم، حسرتِ نبودن پدر و مادرم پررنگ تر میشه...

اونا...

        یه گوشه ی دنیــا آروم زندگی میکنند و دختـــر ته تغـــاریشونُ فراموش کردن...

۳ ماهه که منتظرم ازم بخوان عکس دخترکمو براشون بفرستم...

گاهی فکر میکنم مادر همسرم حق داره منُ به رسمیت نشناسه...

حق داره به من بگه بی سر و پا...

حق داره منت بذاره واسه اینکه اجازه داد عروسِش باشم...

شاید منم حق دارم با همه زخم زبون و نیش و کنایه هاش تا یک لبخند کوچولو میزنه سرمو بذارم رو پاهاش و چشمامُ ببنـــدم تا دست های چروکیده اش موهـامُ لمس کنه...

 

 

عاشق وقتایی َم که دلِش میخواد بشینیم کباب بخوریم با پیاز!!!!

وقتی پیازُ به زور به خورد ِ من میده قیافَش خیلی با نمک میشه....

و من تفریح میکنم با لحظه هایی که پیاز خوردنِ من باعث احساس غرورِش میشه...!!!!!

 

 

گاهی فکر میکنم کاش من هم خانواده داشتم...

خانواده هم نشد حداقل بزرگتری داشتم تا آخر هفته ها به دیدنش بروم...

کاش...

 

 

میگه: اونجا که بودم عصرا دلم میگرفت و رگ بچه ننه ایم بالا میزد...!

زن و بچه که نداره...

فقط مامان داره!

مردای ِ ایرانی چرا انقد بچه ننه اَن؟

 

امروز بعد از یک هفته کُلی باهم حرف زدیم...

انتظار نداشتم دوباره زنگ بزنه...

تلفنم زنگ خورد... 

با دخترک سرگرم بودم و متوجه نشدم...

وقتی دیدم زنگ زده و جواب ندادم کُلی غصه خوردم...

سر ِ ظهر خواب و بیدار بودم که دوباره تلفنم زنگ خورد...

- اگه تو هم میخوای سورپرایزم کنی تا سه ساعت دیگه فرودگاه باش...!

هیچی مثل برگشتنِ ناگهانیش از سفر نمیتونست خوشحالم کنه...

 

امروز بالاخره زنگ زد...!

 

 

همیشه میگفت من تو را آســان نیــاوردم به دســت بانــو...

و چقدر دل خوش میشُدم با حرفاش...

چقدر دلم برای ِ اون روزها تنگ شُده...!

 

 

میگفت: من زنـــمُ میپــَرســـتم...

سه روزه که رفته مأموریت و یک بار زنگ زده بگه من رسیدم...!

اون وقت منُ میپرسته...

بچه شو هم میپرسته...

و من چشمام به گوشی خشک شد!

 

 

یه روزایی دخترکم دل درد میگیره و صدای جیغ هاش گوش آسمون رو کر میکنه...

مجبورم بغلم بگیرمش و ساعت ها دور خونه بچرخونم تا آروم بشه و بخوابه...

و تمام مدت فکرم مشغول اینه که آیا مادرم منُ اینجوری بزرگ کرده؟!

 

 

همیــشه در رویـــاهـــایــم دختـــری داشـــتم که پدرش "تو" بــودی...

این روزهـــا دختــــری در آغـــوش دارم که پدرش "تو" نیـــسـتی...

گاهی که دلـــم هــوای "تو" را میکند برای ِ دختــــرکم تعریف میکنم از مَردی همه کَس مادرش بود ولی حالا پدرش نیســت...

انگار با نگاه سرزنشـــم میکند...

 

 

سال ها میگذرد از شبی که در آغوش گرمِ تو د . و . شـ. یـ . ز . گـ یـ م بر باد رفت...

به دستهایم قول داده بودم دوباره در آغوشَت میگیرند...

به لـ. ب هایم قول داده بودم که دوباره تـ ن ِ د.اغِ و عریانِ تو را میـ. بو. سـ. ـند.

 و سال هاست که در انتظار آمدنت چشم به در دوخته ام...

افسوس...

 جوانی به سر آمد رفیق قدیمی!

چین و چروک چشم ها و پیشانی ام حکایت از رنج دوران دارد...

و تو هرگز نمی آیی...!

 

 

با اینکه بود و نبودنش توی خونه خیلی هم فرق نداره، این روزها که نیست کلافه ام....

انگار یه چیزی گم کرده باشم...

 

 

مادرم بعد از سه ماه هیچ ذوقی برای دیدن نوه اش نداره

حتی حالی ازش نمیپرسه

 گاهی فکر میکنم چقدر بهش احتیاج دارم و نیست

نبودنش هر روز نفرتم ُ بیشتر میکنه!

اولین بار،  ۱۸ ساله بودم که احساس کردم ازش متنفرم...