همیشه فکر میکنم به اینکه خانوادم منُ رها کردن یا من اونارو؟
روز اولی که دخترکم چشماشُ باز کرد همه ی آرزوم این بود که مادرم کنـارم باشه...
وقتی در کنار خانواده ی همسرم قرار میگیرم، حسرتِ نبودن پدر و مادرم پررنگ تر میشه...
اونا...
یه گوشه ی دنیــا آروم زندگی میکنند و دختـــر ته تغـــاریشونُ فراموش کردن...
۳ ماهه که منتظرم ازم بخوان عکس دخترکمو براشون بفرستم...
گاهی فکر میکنم مادر همسرم حق داره منُ به رسمیت نشناسه...
حق داره به من بگه بی سر و پا...
حق داره منت بذاره واسه اینکه اجازه داد عروسِش باشم...
شاید منم حق دارم با همه زخم زبون و نیش و کنایه هاش تا یک لبخند کوچولو میزنه سرمو بذارم رو پاهاش و چشمامُ ببنـــدم تا دست های چروکیده اش موهـامُ لمس کنه...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:32 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...