همیشه فکر میکنم به اینکه خانوادم منُ رها کردن یا من اونارو؟

روز اولی که دخترکم چشماشُ باز کرد همه ی آرزوم این بود که مادرم کنـارم باشه...

وقتی در کنار خانواده ی همسرم قرار میگیرم، حسرتِ نبودن پدر و مادرم پررنگ تر میشه...

اونا...

        یه گوشه ی دنیــا آروم زندگی میکنند و دختـــر ته تغـــاریشونُ فراموش کردن...

۳ ماهه که منتظرم ازم بخوان عکس دخترکمو براشون بفرستم...

گاهی فکر میکنم مادر همسرم حق داره منُ به رسمیت نشناسه...

حق داره به من بگه بی سر و پا...

حق داره منت بذاره واسه اینکه اجازه داد عروسِش باشم...

شاید منم حق دارم با همه زخم زبون و نیش و کنایه هاش تا یک لبخند کوچولو میزنه سرمو بذارم رو پاهاش و چشمامُ ببنـــدم تا دست های چروکیده اش موهـامُ لمس کنه...