میگه: منو ببخش!

سکوت میکنم...

میگه: به نبودن من عادت کردی؟

میگم: آره... و نمیدونی که چقدر آرومم...!

میگه: نمیخوام بعضی چیزا یادت بیاد...!

میگم: هیچوقت یادم نمی ره که تو چقدر نامرد بودی...!

میگه و میگه و میگه...!

تمام دنیایی رو که تو این روزای نبودنش ساخته بودم خراب می کنه...!

من که داشتم زندگی مو میکردم واسه چی برگشتی که چی رو ثابت کنی...

:(

تو ماه منی که تو بارون رسیدی...!

امیـــد منی تو شبِ ناامیــدی...!


با مامانم که حرف میزنم دلم پر میکشه برای شهرم، خونمون، روزای برفی شهرم...

مامانم که میگه برف باریده و همه جا سفیده... جات خالی!

پرت میشم به دوران نوجوانیم...

روزایی که دست در دست یه یار قدیمی روی برف های دست نخورده شهر راه میرفتیم... هنوز صدای خش خش گام هامون تو گوشم میپیچه...

تو این شهر نکبتی برف نمیباره... سکوت هم وجود نداره که غرقش شم...

دلم روزهای نوجوانی میخواهد، آزادی فکر...

دلم روزهای بی دغدغه میخواهد یا کمی برف و یک یار قدیمی...

چقددددر از خودم و از آرزوهام دورم... خدایا دستمو بگیر...


دخترکم فعلآ بهتره...