این روزها زندگی رنگ دیگریست...

دخترکم، خانم کوچولویی شده و با زبان کودکانه شیرینش هوش از سرم میپراند...

و به داشته هایم خرسندم این روزها...

listening to lady of dreams...

و زندگی ادامه داره...


سالهاست سرباز وظیفه روزگـــارم...

بدون مرخصی، تمام وقت...

زیــادی مَــرد شدم... زنونگی ندارم دیگه...



دندون درد لعنتی...



پیشنهاد بی شرمانه...!


هنــــوز همون دختر کوچولوی احساساتیــم...

نیمه های شب از دل درد پا میشم و میشینم جلوی بخـــاری، دستپاچه از خواب میپره و تو بغلش میگیرتم...

سرمو میذارم رو سینَش و چشمامُ میبندم...

فکر میکنم این آدم چقدر فرق داشت برام با بقیه...

چیزایی رو بهم برگردوند که تو گذشته های دور جا گذاشته بودم...

چقدر کنارش اعتماد به نفس ِ گم شدم، پر رنگ شد...

چقدر دوباره احساس قدرت کردم...

یه شُکلات برای من باز میکنه و دو تا سیگار از آتیش ِ بخـــاری روشن میکنه...

میگه: میدونم الان سیگار خیلی بده واست، اما خُب دلت میخواد دیگه!!!

بُخـــاری و صدای باد و موج دریــا و شکلات و سیگار و دل درد...!

دلم میخواست دیگه!

اون شب، میـــره تو لیست بهترین شب های ِ زندگیم...



عین بچه ها بـغض میکنم...

میگم: خب نریـــم...

بغضمُ که میبینه میگه: خب تو هم حق داری... گور بابای کار، به بچه ها بگو ما باهاشون میریم...!

از ته ته ِ دلم میخنــدم...!

دلم میخواد غُـــر بزنم...

خوب غر زدن بخشی از زندگی خانم هاست...

مرد نصفه و نیمه زندگیم این روزا درگیر راه اندازی یه کار جدیده و همیشه خسته ست و فکرش مشغول، این خوبه اما فرصت غر زدن رو از من میگیره...

غر زدنم تبدیل شده به انرژی های مثبتی که برای کار بهش میدم و خود خوری میکنم! خب گناه داره :(

حتی میخواد زیر قولش بزنه و آخر هفته ما رو شمال نبره...

شاید نمیدونه چقددددر احتیاج دارم به دوری از شهر حتی 24 ساعت :(

میگه که درک میکنه اما انگار نــُچ!

اما تغییراتی توی زندگی در حال رقم خوردنه و من دوباره امیدوارم...

عاشق بی غیرتی ِ آدم هام، عاشق ِ فراموشی ام که یه نعمت بزرگه...

کنفراس هام با بابای دخترکم داره به نتیجه میرسه و با شرط و شروط میخواد اجازه بده من دخترک رو با خودم ببرم!!!!

خب! منم فکرای شومی به سرم میزنه و...! هنوز تصمیمی برای عملی کردنشون ندارم.

و دخترک روز به روز بزرگ میشه و عاقل و البته لوس :(

مَـــرد نصفه و نیــمه زندگیـــم که بابای طوطی ِ کوچولوی ِ من  نیست هم بزرگترین نقش داره تو لوس شدنش...

انگار زن ها ذاتآ رسم دلبری کردن میدونن...


تا قبل از فروردین امسال برای تمدید پاسپورتم حتمآ باید یه سر پیش مامانمینا برم...

این روزا همیشه استرس دارم که چه جوری اجازه دخترک رو از پدرش بگیرم یا اگه نشد پیش کی بذارمش...

چه جوری خانوادم رو بپیچونم و نیمدنشون رو توجیه کنم و... یه عالمه استرس های دیگه... :(



انقدر کم آوردم تو تنها زندگی کردن که همش مریض میشم...



نگاه کن تو این برزخ لعنتی چه مرگی طلب دارم از زندگی...


خواب دیدم وسط یه قبرستون خیلی بزرگم...

بارون میبارید...

احساس پوچی میکردم...

دستامو زیر بارون رو به آسمون گرفته بودم...

و خالی بودم... خالی از احساس، خالی از نیـــاز...

امروز باید دخترکم رو میبردم پیش خانواده پدریش...

فکر کردم چقدر تلخه این کار... 

چقدر کلیشه ایه...

چقدر گناه داریم من و دخترک!

برخلاف نظر مادرانم دخترکم شدیدآ به من وابسته ست...

گاهی بهش حق میدم چون جز من کسی رو نداره و نمیبینه و گاهی نگرانم، زیـــــاد... و راه حلی ندارم!



کافر اگر عاشق شود، بی پرده مؤمن میشود...


تصمیم گرفتم به جای دیگران خودمو تغییر بدم...

اینجوری آرومم...

انگار معدود آدم های دور و برم هم خوشحالن!

تو جواب اینکه میگه چه کار کنم منو ببخشی، میگم: منو برگردون به اون سال ها... میتونی؟

4سال 5 سال ِ پیش... میتونی؟

میگه دلش یه زندگی ِ جدید میخواد و عوض شده و میخواد واقعآ مرد ِ یه خونه باشه!

میگه اگه، اگه، اگه...! من باهاش دوباره ازدواج نکنم مجبور میشه با یه زن دیگه ازدواج کنه...

خندم میگیره...!

میگه دلش میخواد بابا باشه! واسه بچه ای که همه زحمتشو من کشیدم و الان تنها عکس العملش به باباش گریه ست!

دوست دارم مجبور شه بره ازدواج کنه با یه زن دیگه!

ه____ی خُـــدا...


سخت سرما خوردم و حتی یک ساعت هم استراحت نکردم...

هیچ صدایی دیگکه از هنجره م بیرون نمیاد و این خوبه...

دیروز تولدم بود... مثل پارسال آروم و بی سر و صدا...

و حالا من زنی، مـــادری که 30 سالگی رو پشت سر گذاشته...


خدایا یه کم آرامش لطفآ...

آذر ماه دوست داشتنی ِ منه...

نه به خاطر اینکه متولد آذرم چون همیشه برام پر از اتفاقای دوست داشتنی بوده...

خدایا...

منتظر اتفاقای دوست داشتنی هستم...

اگرچه که توافق نامه ژنو برام حکم معجزه رو داشت... اما خدایا معجزه کن...

من با تو معامله کردم...


خسته از روزمرگی...


توی ِ این چند سالی که با سنت محرم آشنا شدم علامت سؤال هایِ زیادی تو ذهنم اومدن که هیچ وقت دنبــال ِ جواب براشون نبودم...

مثــلآ چرا باید ابن همه هزیــنــه بشه برای ِ هیئت ها...

چرا همه مسجدهای محل باید هیئت جداگانه داشنه باشن و حتمآ شام بدن!

چرا اگه هیئت کوچه بالایی گوسفند میکشه هیئت کوچه پایینی گاو میزنه زمین...

چرا این پولا برای آدمایی که بهش احتیاج دارن خرج نمیشه؟

توی ِ همین تهران خودمون آدمایی هستن، جوری زندگی میکنن که ما حتی تصورشو نمیکنیم...

اون وقت من دیدم غذاهایی که دور ریخته میشه...

گوشت هایی که خراب میشه و میریزن دور...

چرا باید یه عالمه ته مونده غذاها کنار ِ کوچه و خیابون باشه در حالی که خیلیا شب ها گرسنه میخوابن! تو تصوراتشون غذای خوب میخورن...

چرا این همه نذر و نیاز هست مقدار کمیش به آدمایی که واقعآ احتیاج دارن اختصاص داره...

چرا پسرا و دخترا -اگر واقعآ به حسینی اعتقاد دارن که آزاده بوده- این شکلی میان تو خیابون؟

مگه محرم و عزاداری فستیوال ِ ؟

فستیوال ِ آرایش و لباس ِ مشکی برا خانم ها و مدل موی ِ جدبد و لباسای تنگ برای آقایون؟!

تعجب میکنم وقتی این شب ها میرم و عزادارایی رو میبینم که بیشتر اومدن خوش بگذرونن...

شاید، یه کمی مشکل از این باشه که ما تو ایران هیچ فستیوال یا کارناوال ِ جمعی نداریم و با همه چی برخورد میشه، همه ی این کمبودها تو این شب ها جبران میشه چون دیگه کاری به کار کسی ندارن! چون اسم ِ امام حسین و عزا روشه...

اما کاش اینجوری نبود و این روزا و شب ها برای آدمای دوربرمون احترام بیشتری داشت...

من حداقل چیزی که میدونم احترامه... به آدم ها و اعتقاداتشون...

من حتی درست و حسابی نمیدونم که تو اون محرم چه اتفاقاتی افتاده و کی به کی بوده... اما به عنــوان یک انسان که داره تو ایران زندگی میکنه احترام میذارم به همه ی آدمهایی که باور دارن حسین آدم بزرگی بوده...

و از حسینی که برای خدا عزیزه، به اعتقاد مسلمان های شیعه، میخوام برای ما، برای ایرانِ  ما، برای جوون های ایرانی، به پیشگاه خداوند بزرگ دُعــــآ کنه... که این روزا خیلی به دعا احتیاج داریم...

و متأسفم برای این همه بی احترامی و اسراف...

اما واقعیت اینه که منم این روزا رو دوست دارم... یه جورایی انگار قلبم میلرزه...


جوون تر که بودم یه پاتوقی داشتم اون سر شهر...

یه کافه تو بلوار کشاورز...

با آدمای ِ پر از انرژی...

یادمه هر وقت خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت بودم میرفتم اونجا و ساعت ها مینشستم و مینوشتم و کوکتل گل گاو زبون میخوردم...

جوون تر که بودم همه چیو روی کاغذ می آوردم...

و چه دست به قلم بودم...

این روزا اما انگار زندگی منو خورده...

درگیرم... اما نه درگیر خودم...

چند روز پیش توفیق اجباری شد رفتن به میدون ولیعصر و بلوار کشاورز و پاتوق جوونیام...

همه چی اونجا مثل سابق بود... صاحب کافه هنـــوز منو میشناخت...

راستش احساس کردم زیادم پیر نشدم و خیلی تغییر نکردم!

فکر کردم چقدر تو این سال ها زندگی تغییر کرده... چقدر من عوض شدم و چقدر بزرگ شدم...

چقدر دورم از اون آدمی که رو این صندلی مینشست و مینوشت...

و تغییر خوبه...

تغییر خوب یا بد یادم میاره که خّـــدا هست و زندگی جریـــان داره...

صاحب کافه گفت: دیگه نمینویسی؟

لبخند زدم... اما تلخ!


برای دخترک میخونم:

بــبــار ای نم نم باران، زمیــن خشک را تر کن...

سرود زندگی سر کن...

دلم تنـــگه... دلم تنــــگه...

بخواب؛ بخواب ای دختــر نازم به روی سینه بازم...

که همچون سینه سازم، همش تنگه... همش تنگه...

لالا لالا لالایی...

لالایی کن مرغک من دنیا فِسانه ست...

هر ناله ی شبگیر این گیتار محزون، اشک هزاران مرغک بی آشیانست...

حالا دختــرک بی فکر و خیــال خوابیــده...

و من پشت پنجره بغضمو با دود ِ سیگارم قورت میدم و زمزمه میکنم... دلـــم تنـــگه... دلـــم تنــگه...



تو این سالهایی که اینجا زندگی میکنم مسافرت زیاد رفتم...

اما هیچ وقت فکرشو نکردم یا نشده برم مشهد...

چرا، نمیدونم اما این روزا شدیدآ هوس کردم برم مشهد...

برم پیش اون گنبد طلایی...

از نزدیک ببینمش...

یعنی میشه؟؟؟


امروز وقت دکتر دخترکم بود...

خدا رو هزاران بار شکر که حالش خوبه خوبه...

فقط کم خونی...

که اونم قابل درمانه...

این روزا حالم خوبه و آرومم... -گوش شیطون کر-

پدر دخترک اصراااااااااار فراوون داره برگردم...

هر چقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر حالت تهوع میگیرم از حضورش...

تازه خودمو پیدا کردم...

تازه از جام پا شدم...

بخوام و نخوام این مرد تا آخر دنیا چسبیده به زندگیم...

اما باز هم خوبم...


خوشحالم که چند نفری اینجا من و دخترکم رو فراموش نکردن...

این روزا سخت مشغول کارم...

و دخترک بزرگ میشه...

آقای دوست هم دور و برمو پر میکنه گاهی...

حجم زیاد کار تنهایی و گِله و شکایت هامو از یادم برده که ساکتم...

مرسی که هستید...


Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love


گوش دادن به این آهنگ حس بی نظیری بهم میده...

خونمون، مامان و بابام، اولین باری که عاشق شدم...

Dance me to the end of LOVE, Leonard Cohen

دلم پر میکشه برای دیدن پدر و مادرم...

حتی برای یک هفته هم اجازه نمیده با دخترک بریم...

نه دخترک به سنی رسیده که بتونم جایی بذارمش و برم و نه کسی رو دارم...

این روزا دلتنگم...


توی پارکینگ داشتم ماشین رو روشن میکردم که برم تجریش! آقای دوست زنگ زد!

گفتم دارم میرم تجریش یه کاری دارم، گفت خوب تا من حاضر میشم بیا دنبالم، منم باهات میام...!

بدون حرف قبول کردم...!

خوب حضور یه مرد با بچه کوچیک خیلی کمک کننده اس!

گفت: نادیا؟ دلت میخواد باهم بریم امام زاده صالح؟

گفتم: چرا که نه...

یادم نمیاد قبل از عصر امروز کِی رفته بودم امام زاده یا واسه چی...

ناخودآگاه یاد دایی افتادم... و یاد یه عشق ِ قدیمی که از دنیا رفته بود...

براشون خرما خریدم و بردم تو امامزاده...

غروب ِ جمعه... صدای اذان... صحن امامزاده...

دعا کردم... دعا کرد... تو آرزوش بودم... یه جورایی شاید تو آرزوم بود...

آروم شدم... آروم ِ آروم...

حالا روی مبل نشستم سیگارمو دود میکنم...

صدای آقای دوست از اتاق ِ دخترک میاد... با حوصله براش قصه میگه...

و من آرومِ آرومم....



هرچقدر که فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم در مورد زندگی دویاره با شوهر سابقم...

هرچقدر به خودم میگم یه کم گذشت کن! درست میشه... حداقل دخترک در کنار پدر خودش بزرگ میشه....

اما یه حسی درونم هست... شبیه یک کینه بزرگ! یک حسی که نمیتونه ییخشه...!

اونم وقتی میبینه اصرارش برای زندگی دوباره - شاید هم رختخواب شدن دوباره البته! - به جایی نمیرسه، میگه خوب دستِ خودت که نیست، خـ ر ا بـ ـی! عوضی...! برو هر روز عاشق یکی باش!

دلم میگیره از حرفِش... زیـــاد...

تنها جوابی که بهش میدم اینه که خدا هست... عدالت هست...

شوهرم انقد منو تحقیر میکرد و کتکم میزد... انقدر که همه رفت و آمدها و تلفن هامو چک میکرد بی شخصیت شده بودم...

وحشت دارم از اینکه دوباره همخونه باشم باهاش...

تازه دارم جون میگیرم... تازه دارم اعتماد به نفسی رو کامل از دست داده بودم یه ذره یه ذره پیدا میکنم...

حتی به خاطر دخترک هم نمیتونم پا بذارم رو بقیه زندگی خودم...

دیگه نمیخوام زیر دست و پای هییییچ مردی سیاه و کبود بشم...

این روزا خوب نیسم... بیشتر از همه چی تنهایی داره آزارم میده...