توی پارکینگ داشتم ماشین رو روشن میکردم که برم تجریش! آقای دوست زنگ زد!

گفتم دارم میرم تجریش یه کاری دارم، گفت خوب تا من حاضر میشم بیا دنبالم، منم باهات میام...!

بدون حرف قبول کردم...!

خوب حضور یه مرد با بچه کوچیک خیلی کمک کننده اس!

گفت: نادیا؟ دلت میخواد باهم بریم امام زاده صالح؟

گفتم: چرا که نه...

یادم نمیاد قبل از عصر امروز کِی رفته بودم امام زاده یا واسه چی...

ناخودآگاه یاد دایی افتادم... و یاد یه عشق ِ قدیمی که از دنیا رفته بود...

براشون خرما خریدم و بردم تو امامزاده...

غروب ِ جمعه... صدای اذان... صحن امامزاده...

دعا کردم... دعا کرد... تو آرزوش بودم... یه جورایی شاید تو آرزوم بود...

آروم شدم... آروم ِ آروم...

حالا روی مبل نشستم سیگارمو دود میکنم...

صدای آقای دوست از اتاق ِ دخترک میاد... با حوصله براش قصه میگه...

و من آرومِ آرومم....