خــدایــا؟ میخوای بی خیـــال ِ ما شی؟






خیلی چیزا رو به دست آوردم...

ولی خوب، تو رو از دست دادم...

تو رو که صادقانه، عاشقانه میپرستیدم...

امشب بدجوری دلتنگی میکنم...

آزارم میــده فکر اینکه کجـــایی؟ چی کار میکنی؟

اصلآ به من فکر میکنی؟

به دخترمـــون؟

چه کار بزرگی باید بکنـــم... دختـــرت بدون تو، من بدون تو، زندگی بدون تو، فراموش کزدن تو...

چقدر جات خالیه...

چقدر بهت احتیاج دارم...

گونه های خُشکیده ام، چشمای گود افتـــادم، دستای ورم کردم، همه روح و تنم تمنــــای بودنت رو داره...

نخواستی...

نمـــوندی...

کاش مُرده بودی... خیلی درد داره وقتی یکی میره ولی نمیمیره...

به بن بست رسیدم...

نه حق داشتنت رو دارم نه توانایی فراموش کردنت رو...



خیلی وقت بود که جدا شده بودیم و همخونه بودیم...

دیگه همخونه هم نیستیم...

من و دکتر خیلی راحت از هم جدا شدیم...

متاسفانه فردای اون روز عزیزی رو از دست دادم... درگیر لباس ِ عزا هستم این روزها...



خیلی خنـــد ه دار ه...!

بعد از این همه ســـال زندگی مثلآ مشترک و بعــد از این همه عمـــری که رفته عیـــن دو تا کودک! -کودک که میگم اغراق نمیکنم ها!- در مورد ِ آینـــده خودمــون و بچــه مون تصمیم گیـــری میکنیم...

البته اگه بشه اسمش رو گذاشت تصمیـــم گیری!

عیـــن دو تا کودک از ترس نشنیـــدنِ صدای همدیگه sms بازی میکنیم!

گاهی فکر میکنم باز خوبه که دو تا انسان چشم و گوش باز و تحصیل کرده ایم!

و میخنــدم و میـــخنــدم و میـــخندم...!

طناب که نه... نخ ِ پوسیده ی رابطه را رهـــا کردم...

و میخندم و میخندم و میخندم...

                                       اما تلخ... خیلی تلخ....