خیلی چیزا رو به دست آوردم...
ولی خوب، تو رو از دست دادم...
تو رو که صادقانه، عاشقانه میپرستیدم...
امشب بدجوری دلتنگی میکنم...
آزارم میــده فکر اینکه کجـــایی؟ چی کار میکنی؟
اصلآ به من فکر میکنی؟
به دخترمـــون؟
چه کار بزرگی باید بکنـــم... دختـــرت بدون تو، من بدون تو، زندگی بدون تو، فراموش کزدن تو...
چقدر جات خالیه...
چقدر بهت احتیاج دارم...
گونه های خُشکیده ام، چشمای گود افتـــادم، دستای ورم کردم، همه روح و تنم تمنــــای بودنت رو داره...
نخواستی...
نمـــوندی...
کاش مُرده بودی... خیلی درد داره وقتی یکی میره ولی نمیمیره...
به بن بست رسیدم...
نه حق داشتنت رو دارم نه توانایی فراموش کردنت رو...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:36 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...