دستم به نوشتن نمیره با اینکه خیلی بهش احتـیاج دارم...

روزهای خوبی رو نمیگذرونم اما شُکر که میگذره...

اوایل برام خیلی سخت تر بود حالا که دو ماه گذشته انگار آروم ترم...

زمــان همه چیـزو ماست مالی میکنه، خوشبخـــــتانه....!

دلــم برایِ شوهر سابقم! و پدر فعلی دخترم تنگ شده...!

امــا مهم نیست!

خاطرات داغـــونم کرده و مهــم نیست...

وابستگی مسخره ای پیدا کرده بودم به زندگی با "او" و این وابستگی تمــام مَردونگی و استقلالی که طی سال های دراز به دست آورده بودم رو ازم گرفته بود...

این روزها مشغول پس گرفتن خودم از روزگار هستم...

پدر دخترک! را هم دیدم...

روز تولدم با کوهی از هدایا...! که دروغه اگه بگم خوشحال نشدم!

و امروز تو پارک سر کوچه مون...! سه نفره ی جالبی بود!

دخترک "بابا" که صدا میزد، دلم میگرفت! درک میکنم که اولیـــن و قوی ترین مرد زندگی دختــرها "پدر" است که دخترکم در خانه ندارد...

دخترک این روزها شیطون شده و نیمچه کلماتی که میگوید، تاتی کردن نخـــودیش تنـــها چیزی ست که قنــــد تو دلـــم آب میکنه...!

حسِ مـــادر بودن رو این روزها بهتـــر لمس میکنم...

برای تـأمین خرج و مخـــارج خونه و دخترک خیلی تحت فشار بودم، با توجه به اینکه از شوهر سابقم یک پول سیاه هم تحت عنــوان مهریه یا نفقه! نگرفتم...!

نگرفتم! نه اینکه نداد!

با بدبختی برگشتم سر کار سابقم، تمام وقت رو سرکارم و شب ها ترجمه میکنم و دو سه تایی هم شاگرد خصوصی دارم...!

فصل خوبی برای پیدا شدن مستأجر نیست، خونه پدریم رو اگه بتونم اجاره بدم، تمام مشکلاتم حل میشن...

متأسفانه تمام اتفاقات بد باهم افتاد... من رو شکست...

همیشه یه پای زندگیم لنگ بود و مشکلات ریز و درشت زیاد داشتم اما این بار با همیشه فرق داشت... 

هنوز نمیدونم این فرق خوب بود یا بد...

> مرسی بابت تبریکای قشنگتون...!




در آستانه آغاز سومین دهه زندگی ام هستم...


سلام بر 30 سالگی...