توی پارکینگ داشتم ماشین رو روشن میکردم که برم تجریش! آقای دوست زنگ زد!

گفتم دارم میرم تجریش یه کاری دارم، گفت خوب تا من حاضر میشم بیا دنبالم، منم باهات میام...!

بدون حرف قبول کردم...!

خوب حضور یه مرد با بچه کوچیک خیلی کمک کننده اس!

گفت: نادیا؟ دلت میخواد باهم بریم امام زاده صالح؟

گفتم: چرا که نه...

یادم نمیاد قبل از عصر امروز کِی رفته بودم امام زاده یا واسه چی...

ناخودآگاه یاد دایی افتادم... و یاد یه عشق ِ قدیمی که از دنیا رفته بود...

براشون خرما خریدم و بردم تو امامزاده...

غروب ِ جمعه... صدای اذان... صحن امامزاده...

دعا کردم... دعا کرد... تو آرزوش بودم... یه جورایی شاید تو آرزوم بود...

آروم شدم... آروم ِ آروم...

حالا روی مبل نشستم سیگارمو دود میکنم...

صدای آقای دوست از اتاق ِ دخترک میاد... با حوصله براش قصه میگه...

و من آرومِ آرومم....



هرچقدر که فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم در مورد زندگی دویاره با شوهر سابقم...

هرچقدر به خودم میگم یه کم گذشت کن! درست میشه... حداقل دخترک در کنار پدر خودش بزرگ میشه....

اما یه حسی درونم هست... شبیه یک کینه بزرگ! یک حسی که نمیتونه ییخشه...!

اونم وقتی میبینه اصرارش برای زندگی دوباره - شاید هم رختخواب شدن دوباره البته! - به جایی نمیرسه، میگه خوب دستِ خودت که نیست، خـ ر ا بـ ـی! عوضی...! برو هر روز عاشق یکی باش!

دلم میگیره از حرفِش... زیـــاد...

تنها جوابی که بهش میدم اینه که خدا هست... عدالت هست...

شوهرم انقد منو تحقیر میکرد و کتکم میزد... انقدر که همه رفت و آمدها و تلفن هامو چک میکرد بی شخصیت شده بودم...

وحشت دارم از اینکه دوباره همخونه باشم باهاش...

تازه دارم جون میگیرم... تازه دارم اعتماد به نفسی رو کامل از دست داده بودم یه ذره یه ذره پیدا میکنم...

حتی به خاطر دخترک هم نمیتونم پا بذارم رو بقیه زندگی خودم...

دیگه نمیخوام زیر دست و پای هییییچ مردی سیاه و کبود بشم...

این روزا خوب نیسم... بیشتر از همه چی تنهایی داره آزارم میده...



دخترک جیغ میزنه! نمیخواد از بغلش بیاد بغل من!

شب از نیمه گذشته و من نگران ِ نخوابیدن ِ دخترک!

بهش میگم: خوب تو بغلش کن، من رانندگی میکنم...

توی ِ ماشین که میشینیم سرشو میچسبونه به سینه پهنش و خوابِش میبره...

میگه: نادیا! دخترت من ُ بیشتر دوست داره ها! دلت بسوزه...!

دلــم می سوزه...

برای بی پدری ِ دخترک!

میفهمم که دلِش میخواد بابایی باشه!

میفهمم مَــرد رو دوست داره...

مَــرد هم شاید...

به خونه که میرسیم میگم: دیر وقته... بمون!

میدونم که دوست داره بمونه... هرشب!

منم دوست دارم بمونه...

دوست دارم دخترک که میخوابه بشینم باهم سیگار دود کنیم و چای بنوشیم و جرف بزنیم...

هم صحبتی باهاش خیلی شیرینه برام...

دوست دارم وقتی دستاشو باز میکنه و میگه جات اینجا خالیه...

دوست دارم شبایی رو که تو بغلش آروم میخوابم..

دوست دارم وقتی موهامو کنار میزنه و پیشونیمو میبو.سه...

دوست دارم وقتی من و دخترک رو تو بغلش میگیره...

دوست دارم وقتی ساعت ها با دخترک غرق بازی میشه...

جلوی همه دوست داشتنی هام وامیسم! اما گاهی زورم نمیرسه...

این روزا کم زورم... و به خودم سخت نمیگیرم...



مامانم میگه: ناااادیا؟ تو این ده سالی که تنها زندگی میکنی، همخونه پسز هم داشتی تا حالا؟

خندم میگیره...!

میگم: خودت چی فکر میکنی؟

میگه: آخه تو ایران این چیزا نیست که!

میگم: فکر میکنی مـــادر من...!

میگه: حالا چندتا بودن؟ شوهرت میدونه؟؟؟

ممممممممم... فکر میکنم...!

میخنـــــــده... میخنـــدم...!

میگه: نخنـــد دریده! فکر نکن خوشم میــادا!

میگم: خوب منم از خیلی چیزا خوشم نمیاد!

میگه: کاش میشد برمیگشتی پیش خودمون...

میخنــدم... این بار اما تلخ!

دلم میخواد بهش بگم آخه بابای دخترک نمیذاره، بهش بگم آخه من بدون ِ دحترکم میمیرم... دلم میخواد  بهش بگم که من و بابای دخترک از هم جدا شدیم...!

خانوادم هنــوز نمیدونن که من طلاق گرفتم... گفتنش برام سخته... خیلی سخته...

7 ماهه که امروز و فردا میکنم...


از من میخواد زنِش بشم!

میگم: من یه بچه دارم که مالِ تو نیست! تازه یه بابای ِ دیوونه هم داره...!

میگه: تو فقط بله رو بگو...!

میگه قول میدم برای دخترت پدری کنم...!

چند ماهی میشه که یه خواستگار سِمج دارم...!

این روزا خیلی داره تحریکم میکنه که بله رو بهش بگم!!!


چه دنیای ساده و قشنگی دارن بچه ها...

به نظرم باید بچه ها رو مثل خــد ا پرستید و بهشون احترام گذاشت...

دخترک توی رستوران تو نخ ما بود...!

بهش اشاره کردم بیاد پیشمون، اول خجالت کشید اما بعد با یه شکلات بی ارزش باهامون دوست شد!

یه دوستی ِ شیرین و ساده از جنس بچه ها...

دخترک توی رستوران به قول خودش 4سال و 9 ماهه برای دخترکم نقش مــادر رو بازی میکرد... پاک و ساده... ساده ی ساده...

دخترکم رام شده بود... چه دوستی ِ شیرینی...

حسودی کردم به بچه ها...

به دنیــای پر از مهربونی و سادگیشون...

به دوست داشتن بی شرط و شروطشون...

کاش دنیا همیشه مثل بچگی هامون قشنگ بود...

کاش قهرمان های زندگی همیشه پدرها و مادرها میموندن...

کاش خــد ا رو هم مثل بچگیا ساده دوست داشتیم! شاید گاهی برای آبنبات چوبی...

کاش همیشه خدا رو مثل بچگی هامون لمس میکردیم...

امشب به دنیای بچه ها حسودی کردم.. به سادگیشون... صداقتشون...

بچه ها رو باید پرستید...



بابای دخترک! -هه بابا!!!!- بعد از چیزی حدود 6 ماه! اصرار داشت که دخترکم رو ببینه...

بهش نگفتم تو این 6 ماه کجا بودی؟

نگفتم اسم خودتو گذاشتی بابا که میگی دلتنگ بچمَم! بچم؟؟؟

بهش نگفتم تو روزایی که که من تنها، یه پام خونه بود، یه پام سرکار و یه پام بیمارستان پیش بچَت! تو رختخواب کی بودی...!

بهش نگفتم تو این مدت یه بار پرسیدی خرجِ بچَت رو چه جوری میدم؟!

هیچی نگفتم... جز اینکه کِی و کجا؟!

آخه میترسم... از روزی که دخترکم رو ازم بگیره...

دخترک اما نمیترسید...

از باباش رو برمیگردوند...

بغلش نمیرفت...

بو.سِش نمیکرد...

ولی دلِ من خنک نشد... آخه دخترا بابایی اَن... دلم گرفت که دخترک باباشو پس میزنه...

میگفت دلم برا دوتاتون تنگ شده بود...!

برای دوتامون یه عالمه هدیه آورده بود... همیشه تو هدیه دادن آس بود! ولی تو محبت کردن درخت پیشش آس بود!

میگفت یهو چقدر پیر شدی...!

آره راست میگفت، پیر شدم! اما اون جوون تر هم شده بود...

میگفت یه بار دیگه دوستِش داشته باشم...

گفتم رفتی چرخ و دور زدی دیدی هیچکس خرتر از من نیست...

و سکوت و سکوت و سکوت...!

یه سه نفـــره خانوداگی ِ! مسخره تو پارک و شامی که تو سکوتِ محض صرف شد...

و روزی هزار بار به خودم میگم این مرد زندگی منو نابود کرد! ازش بدم میاد.... :(