هرچقدر که فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم در مورد زندگی دویاره با شوهر سابقم...
هرچقدر به خودم میگم یه کم گذشت کن! درست میشه... حداقل دخترک در کنار پدر خودش بزرگ میشه....
اما یه حسی درونم هست... شبیه یک کینه بزرگ! یک حسی که نمیتونه ییخشه...!
اونم وقتی میبینه اصرارش برای زندگی دوباره - شاید هم رختخواب شدن دوباره البته! - به جایی نمیرسه، میگه خوب دستِ خودت که نیست، خـ ر ا بـ ـی! عوضی...! برو هر روز عاشق یکی باش!
دلم میگیره از حرفِش... زیـــاد...
تنها جوابی که بهش میدم اینه که خدا هست... عدالت هست...
شوهرم انقد منو تحقیر میکرد و کتکم میزد... انقدر که همه رفت و آمدها و تلفن هامو چک میکرد بی شخصیت شده بودم...
وحشت دارم از اینکه دوباره همخونه باشم باهاش...
تازه دارم جون میگیرم... تازه دارم اعتماد به نفسی رو کامل از دست داده بودم یه ذره یه ذره پیدا میکنم...
حتی به خاطر دخترک هم نمیتونم پا بذارم رو بقیه زندگی خودم...
دیگه نمیخوام زیر دست و پای هییییچ مردی سیاه و کبود بشم...
این روزا خوب نیسم... بیشتر از همه چی تنهایی داره آزارم میده...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...