وقتی دخترک رو باردار بودم، تصادف کردیم...!
دیگه نتونستم برم سرکار و بعد از سال ها شدم صِرفآ مصرف کننده...!
اوایل خیلی برام سخت بود و افسرده شده بودم ولی کم کم بهش عادت کردم...
شدم مثلِ همه زن هایی که از شوهرشون پول تو جیبی میگیرن!!!
و زندگی در جریان بود...
مدت ها بود برایِ دکتر هیچ هدیه ای نخریده بودم...
دلم میخواست سورپرایزش کنم...!
با اینکه خیلی احتیاج داشتم به خرید کفش و لوازم آرایش و خلاصه قرتی بازیام...
از همه گذشتم و پولارو برای دکتر هدیه خریدم...!
در مقابل از خود گذشتگیام یِ جمله شنیدم: هرچی برا من بخری باید آتیشِش بزنم وقتی خودِت به پولِش احتیاج داشتی...!
دلم خیلی شکست...
سکوت کردم...
و فکر کردم...
شاید واقعآ به خاطر خودم این حرف رو زده بود...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...