درگیرِ زندگی ام...
یک عالمه روزمرگی...
درس میخونم...
اشپزی میکنم...
بچه داری میکنم...
زنَم...!
و مادر...!
دخترکم آروم آروم داره پا میگیره و ابراز وجود میکنه...
من و دُکتر داریم تلاش میکنیم که باهم زندگی کنیم...!
البته این باربیشتر اون!
سَردی نسبت به دکتر تو قلبم مونده ولی...
از فرداهای بدونِ دکتر میترسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 12:56 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...