درگیرِ زندگی ام...

یک عالمه روزمرگی...

درس میخونم...

اشپزی میکنم...

بچه داری میکنم...

زنَم...!

و مادر...!

دخترکم آروم آروم داره پا میگیره و ابراز وجود میکنه...

من و دُکتر داریم تلاش میکنیم که باهم زندگی کنیم...!

البته این باربیشتر اون!

سَردی نسبت به دکتر تو قلبم مونده ولی...

از فرداهای بدونِ دکتر میترسم...