دخترکم مشکوک به سرطان خونه...
تنها خوشـــحالیم آرامشی ست که نبودن شوهـــر سابقم در دلم می اندازد...
این روزها میفهمم که چقدر بودنش منفی بود...
چقدر مرا منفی کرد...!
دلم تنها برای دخترک میـــسوزد...
میدانم که دعوتنامه آمدنش را خودم فرستادم و حالا کم آوردم!
این روزها بیش از حد تنهام...
با یه عالمه فراز و نشیب و از دست دادن و به دست آوردن همه جرأتمو جمع میکنم و تیغ رو میکشم رو دستام...
خوشم میاد از احساس خواب آلودگی و رخوت و میترسم از قرمزی خون و مُردن...
نجاتم دادن!
از خوشبختی محض...
از بی حسی...
و من موندم یه خط روی مچم که با نگاه کردن بهش حسرت میخورم...
به کی باید بگم، کجا باید بنویسم که کم آوردم؟!
عادت دیرینه ام این روزا از من خیلی فاصله گرفته....
ده ساله که فکر میکنم به اولیـــن شب ِ هم آغوشیـــ م با یک مرد...!
ده ســالـــ.... ه که رنج میکِشم از اینکه شب ِ زفــاف، آخرین شبی بود که تو رو کنـــارم داشتم...
ده ســـــــــــالـــــ...ه به اگر بودی >ها< فکر میکنم...
هِی! لعنتی!
دلم برات تنگ شده...
کاش سنگ ِ یاد تو در حوالی ِ خانه ام بود...
سال هاست که در آرامگاهت! آرام خوابیده ای و من...!
بگذریم...
این روزها چیزی از من را نمیشناسی...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...