دخترکم مشکوک به سرطان خونه...

انگار این روزها تاریکترین روزهای زندگی من است...

تنها خوشـــحالیم آرامشی ست که نبودن شوهـــر سابقم در دلم می اندازد...

این روزها میفهمم که چقدر بودنش منفی بود...

چقدر مرا منفی کرد...!

دلم تنها برای دخترک میـــسوزد...

میدانم که دعوتنامه آمدنش را خودم فرستادم و حالا کم آوردم!

این روزها بیش از حد تنهام...


با 30 سال سن و یه بچه ی 1.5 ساله که آویزونمه شب و روز....!

با یه عالمه فراز و نشیب و از دست دادن و به دست آوردن همه جرأتمو جمع میکنم و تیغ رو میکشم رو دستام...

خوشم میاد از احساس خواب آلودگی و رخوت و میترسم از قرمزی خون و مُردن...

نجاتم دادن!

از خوشبختی محض...

از بی حسی...

و من موندم یه خط روی مچم که با نگاه کردن بهش حسرت میخورم...

به کی باید بگم، کجا باید بنویسم که کم آوردم؟!


کامپیوتر خونم خرابه و اینجا اونقدر کار دارم که به وبلاگ نویسی نمیرسم...

عادت دیرینه ام این روزا از من خیلی فاصله گرفته....

من هنـــوز هم گاهی فکــر میکنــم اگـــر تو نمــُرده بودی...!

ده ساله که فکر میکنم به اولیـــن شب ِ هم آغوشیـــ م با یک مرد...!

ده ســالـــ.... ه که رنج میکِشم از اینکه شب ِ زفــاف، آخرین شبی بود که تو رو کنـــارم داشتم...

ده ســـــــــــالـــــ...ه به اگر بودی >ها< فکر میکنم...

هِی! لعنتی!

دلم برات تنگ شده...

کاش سنگ ِ یاد تو در حوالی ِ خانه ام بود...

سال هاست که در آرامگاهت! آرام خوابیده ای و من...!

بگذریم...

این روزها چیزی از من را نمیشناسی...