با 30 سال سن و یه بچه ی 1.5 ساله که آویزونمه شب و روز....!
با یه عالمه فراز و نشیب و از دست دادن و به دست آوردن همه جرأتمو جمع میکنم و تیغ رو میکشم رو دستام...
خوشم میاد از احساس خواب آلودگی و رخوت و میترسم از قرمزی خون و مُردن...
نجاتم دادن!
از خوشبختی محض...
از بی حسی...
و من موندم یه خط روی مچم که با نگاه کردن بهش حسرت میخورم...
به کی باید بگم، کجا باید بنویسم که کم آوردم؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:24 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...