با 30 سال سن و یه بچه ی 1.5 ساله که آویزونمه شب و روز....!

با یه عالمه فراز و نشیب و از دست دادن و به دست آوردن همه جرأتمو جمع میکنم و تیغ رو میکشم رو دستام...

خوشم میاد از احساس خواب آلودگی و رخوت و میترسم از قرمزی خون و مُردن...

نجاتم دادن!

از خوشبختی محض...

از بی حسی...

و من موندم یه خط روی مچم که با نگاه کردن بهش حسرت میخورم...

به کی باید بگم، کجا باید بنویسم که کم آوردم؟!