من هنـــوز هم گاهی فکــر میکنــم اگـــر تو نمــُرده بودی...!
ده ساله که فکر میکنم به اولیـــن شب ِ هم آغوشیـــ م با یک مرد...!
ده ســالـــ.... ه که رنج میکِشم از اینکه شب ِ زفــاف، آخرین شبی بود که تو رو کنـــارم داشتم...
ده ســـــــــــالـــــ...ه به اگر بودی >ها< فکر میکنم...
هِی! لعنتی!
دلم برات تنگ شده...
کاش سنگ ِ یاد تو در حوالی ِ خانه ام بود...
سال هاست که در آرامگاهت! آرام خوابیده ای و من...!
بگذریم...
این روزها چیزی از من را نمیشناسی...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ ساعت 12:56 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...