بهش نگفتم تو این 6 ماه کجا بودی؟
نگفتم اسم خودتو گذاشتی بابا که میگی دلتنگ بچمَم! بچم؟؟؟
بهش نگفتم تو روزایی که که من تنها، یه پام خونه بود، یه پام سرکار و یه پام بیمارستان پیش بچَت! تو رختخواب کی بودی...!
بهش نگفتم تو این مدت یه بار پرسیدی خرجِ بچَت رو چه جوری میدم؟!
هیچی نگفتم... جز اینکه کِی و کجا؟!
آخه میترسم... از روزی که دخترکم رو ازم بگیره...
دخترک اما نمیترسید...
از باباش رو برمیگردوند...
بغلش نمیرفت...
بو.سِش نمیکرد...
ولی دلِ من خنک نشد... آخه دخترا بابایی اَن... دلم گرفت که دخترک باباشو پس میزنه...
میگفت دلم برا دوتاتون تنگ شده بود...!
برای دوتامون یه عالمه هدیه آورده بود... همیشه تو هدیه دادن آس بود! ولی تو محبت کردن درخت پیشش آس بود!
میگفت یهو چقدر پیر شدی...!
آره راست میگفت، پیر شدم! اما اون جوون تر هم شده بود...
میگفت یه بار دیگه دوستِش داشته باشم...
گفتم رفتی چرخ و دور زدی دیدی هیچکس خرتر از من نیست...
و سکوت و سکوت و سکوت...!
یه سه نفـــره خانوداگی ِ! مسخره تو پارک و شامی که تو سکوتِ محض صرف شد...
و روزی هزار بار به خودم میگم این مرد زندگی منو نابود کرد! ازش بدم میاد.... :(
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...