مامانم میگه: ناااادیا؟ تو این ده سالی که تنها زندگی میکنی، همخونه پسز هم داشتی تا حالا؟

خندم میگیره...!

میگم: خودت چی فکر میکنی؟

میگه: آخه تو ایران این چیزا نیست که!

میگم: فکر میکنی مـــادر من...!

میگه: حالا چندتا بودن؟ شوهرت میدونه؟؟؟

ممممممممم... فکر میکنم...!

میخنـــــــده... میخنـــدم...!

میگه: نخنـــد دریده! فکر نکن خوشم میــادا!

میگم: خوب منم از خیلی چیزا خوشم نمیاد!

میگه: کاش میشد برمیگشتی پیش خودمون...

میخنــدم... این بار اما تلخ!

دلم میخواد بهش بگم آخه بابای دخترک نمیذاره، بهش بگم آخه من بدون ِ دحترکم میمیرم... دلم میخواد  بهش بگم که من و بابای دخترک از هم جدا شدیم...!

خانوادم هنــوز نمیدونن که من طلاق گرفتم... گفتنش برام سخته... خیلی سخته...

7 ماهه که امروز و فردا میکنم...