دخترک جیغ میزنه! نمیخواد از بغلش بیاد بغل من!

شب از نیمه گذشته و من نگران ِ نخوابیدن ِ دخترک!

بهش میگم: خوب تو بغلش کن، من رانندگی میکنم...

توی ِ ماشین که میشینیم سرشو میچسبونه به سینه پهنش و خوابِش میبره...

میگه: نادیا! دخترت من ُ بیشتر دوست داره ها! دلت بسوزه...!

دلــم می سوزه...

برای بی پدری ِ دخترک!

میفهمم که دلِش میخواد بابایی باشه!

میفهمم مَــرد رو دوست داره...

مَــرد هم شاید...

به خونه که میرسیم میگم: دیر وقته... بمون!

میدونم که دوست داره بمونه... هرشب!

منم دوست دارم بمونه...

دوست دارم دخترک که میخوابه بشینم باهم سیگار دود کنیم و چای بنوشیم و جرف بزنیم...

هم صحبتی باهاش خیلی شیرینه برام...

دوست دارم وقتی دستاشو باز میکنه و میگه جات اینجا خالیه...

دوست دارم شبایی رو که تو بغلش آروم میخوابم..

دوست دارم وقتی موهامو کنار میزنه و پیشونیمو میبو.سه...

دوست دارم وقتی من و دخترک رو تو بغلش میگیره...

دوست دارم وقتی ساعت ها با دخترک غرق بازی میشه...

جلوی همه دوست داشتنی هام وامیسم! اما گاهی زورم نمیرسه...

این روزا کم زورم... و به خودم سخت نمیگیرم...