دلم میخواد غُـــر بزنم...

خوب غر زدن بخشی از زندگی خانم هاست...

مرد نصفه و نیمه زندگیم این روزا درگیر راه اندازی یه کار جدیده و همیشه خسته ست و فکرش مشغول، این خوبه اما فرصت غر زدن رو از من میگیره...

غر زدنم تبدیل شده به انرژی های مثبتی که برای کار بهش میدم و خود خوری میکنم! خب گناه داره :(

حتی میخواد زیر قولش بزنه و آخر هفته ما رو شمال نبره...

شاید نمیدونه چقددددر احتیاج دارم به دوری از شهر حتی 24 ساعت :(

میگه که درک میکنه اما انگار نــُچ!

اما تغییراتی توی زندگی در حال رقم خوردنه و من دوباره امیدوارم...

عاشق بی غیرتی ِ آدم هام، عاشق ِ فراموشی ام که یه نعمت بزرگه...

کنفراس هام با بابای دخترکم داره به نتیجه میرسه و با شرط و شروط میخواد اجازه بده من دخترک رو با خودم ببرم!!!!

خب! منم فکرای شومی به سرم میزنه و...! هنوز تصمیمی برای عملی کردنشون ندارم.

و دخترک روز به روز بزرگ میشه و عاقل و البته لوس :(

مَـــرد نصفه و نیــمه زندگیـــم که بابای طوطی ِ کوچولوی ِ من  نیست هم بزرگترین نقش داره تو لوس شدنش...

انگار زن ها ذاتآ رسم دلبری کردن میدونن...