جوون تر که بودم یه پاتوقی داشتم اون سر شهر...

یه کافه تو بلوار کشاورز...

با آدمای ِ پر از انرژی...

یادمه هر وقت خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت بودم میرفتم اونجا و ساعت ها مینشستم و مینوشتم و کوکتل گل گاو زبون میخوردم...

جوون تر که بودم همه چیو روی کاغذ می آوردم...

و چه دست به قلم بودم...

این روزا اما انگار زندگی منو خورده...

درگیرم... اما نه درگیر خودم...

چند روز پیش توفیق اجباری شد رفتن به میدون ولیعصر و بلوار کشاورز و پاتوق جوونیام...

همه چی اونجا مثل سابق بود... صاحب کافه هنـــوز منو میشناخت...

راستش احساس کردم زیادم پیر نشدم و خیلی تغییر نکردم!

فکر کردم چقدر تو این سال ها زندگی تغییر کرده... چقدر من عوض شدم و چقدر بزرگ شدم...

چقدر دورم از اون آدمی که رو این صندلی مینشست و مینوشت...

و تغییر خوبه...

تغییر خوب یا بد یادم میاره که خّـــدا هست و زندگی جریـــان داره...

صاحب کافه گفت: دیگه نمینویسی؟

لبخند زدم... اما تلخ!