امروز وقت دکتر دخترکم بود...
خدا رو هزاران بار شکر که حالش خوبه خوبه...
فقط کم خونی...
که اونم قابل درمانه...
این روزا حالم خوبه و آرومم... -گوش شیطون کر-
پدر دخترک اصراااااااااار فراوون داره برگردم...
هر چقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر حالت تهوع میگیرم از حضورش...
تازه خودمو پیدا کردم...
تازه از جام پا شدم...
بخوام و نخوام این مرد تا آخر دنیا چسبیده به زندگیم...
اما باز هم خوبم...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:26 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...