امروز وقت دکتر دخترکم بود...

خدا رو هزاران بار شکر که حالش خوبه خوبه...

فقط کم خونی...

که اونم قابل درمانه...

این روزا حالم خوبه و آرومم... -گوش شیطون کر-

پدر دخترک اصراااااااااار فراوون داره برگردم...

هر چقدر بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر حالت تهوع میگیرم از حضورش...

تازه خودمو پیدا کردم...

تازه از جام پا شدم...

بخوام و نخوام این مرد تا آخر دنیا چسبیده به زندگیم...

اما باز هم خوبم...