هنــــوز همون دختر کوچولوی احساساتیــم...
نیمه های شب از دل درد پا میشم و میشینم جلوی بخـــاری، دستپاچه از خواب میپره و تو بغلش میگیرتم...
سرمو میذارم رو سینَش و چشمامُ میبندم...
فکر میکنم این آدم چقدر فرق داشت برام با بقیه...
چیزایی رو بهم برگردوند که تو گذشته های دور جا گذاشته بودم...
چقدر کنارش اعتماد به نفس ِ گم شدم، پر رنگ شد...
چقدر دوباره احساس قدرت کردم...
یه شُکلات برای من باز میکنه و دو تا سیگار از آتیش ِ بخـــاری روشن میکنه...
میگه: میدونم الان سیگار خیلی بده واست، اما خُب دلت میخواد دیگه!!!
بُخـــاری و صدای باد و موج دریــا و شکلات و سیگار و دل درد...!
دلم میخواست دیگه!
اون شب، میـــره تو لیست بهترین شب های ِ زندگیم...
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:19 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...