سال ها میگذرد از شبی که در آغوش گرمِ تو د . و . شـ. یـ . ز . گـ یـ م بر باد رفت...

به دستهایم قول داده بودم دوباره در آغوشَت میگیرند...

به لـ. ب هایم قول داده بودم که دوباره تـ ن ِ د.اغِ و عریانِ تو را میـ. بو. سـ. ـند.

 و سال هاست که در انتظار آمدنت چشم به در دوخته ام...

افسوس...

 جوانی به سر آمد رفیق قدیمی!

چین و چروک چشم ها و پیشانی ام حکایت از رنج دوران دارد...

و تو هرگز نمی آیی...!