سال ها میگذرد از شبی که در آغوش گرمِ تو د . و . شـ. یـ . ز . گـ یـ م بر باد رفت...
به دستهایم قول داده بودم دوباره در آغوشَت میگیرند...
به لـ. ب هایم قول داده بودم که دوباره تـ ن ِ د.اغِ و عریانِ تو را میـ. بو. سـ. ـند.
و سال هاست که در انتظار آمدنت چشم به در دوخته ام...
افسوس...
جوانی به سر آمد رفیق قدیمی!
چین و چروک چشم ها و پیشانی ام حکایت از رنج دوران دارد...
و تو هرگز نمی آیی...!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:26 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...