نیمه های شب با وحشت از خواب پریدم...
همه چی سر ِ جاش بود...
صدای ِ نفس های ِ آروم پدر و دختـــر گوشم رو نوازش میداد...
ترسیده بودم...
دستاشُ گرفتم...
بـ غـ لـ شُ برام باز کرد...
نترس، بیا اینجا...
تا من هستم از هیچی نترس...
حتی غرورم هم بهم اجازه نداد آ غ و ش ش رو پس بزنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰ ساعت 10:7 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...