آزارم میده...
حس ِ اینکه تو دلِت برام بســوزه...
خوبه که دیدی بدون تو هم زندگی من در جریــان بود...!
من، مَردونه، تنهای تنهای هشت سال زندگی کردم...
اومدن ِ تو، ازدواج، بچه... همَش برای من خیلی اتفاقی بود...
خیلی اتفاقی...
تو چه منتی سر ِ من داری آخه مَرد؟!
این من نبودم که عاشِق تو شدم...
تو خواستی...
حالا که همه چی رو به دست آوردی دیگه چه مرگته آخه؟
شاید پشیمونی از اینکه با یه فـ . ا . حـ . شـ . ه همخونه شدی؟ آره؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 22:30 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...