پاییز اون سال رو خوب یادم میاد...

دلم میخواستش ولی میدونستم اشتباه میکنم....

ساعت 5 صبح بود و به جز من و اون همه خواب بودن...

همه ی شب رو باهم خندیدیم و فیلم دیدیم...

ساعت 5 صبح بود که لپ تاپشو خاموش کرد و دستِشو انداخت دور گردنم...

دلم میخواستش...

خودمو ازش جدا کردم و نشستم روبروش...

نشست روبروم و دستشو کرد تو موهـــام...

سرم ُ بین دستاش گرفت و لـ/ب های داغِش رو روی گر/دنم گذاشت...

بوسـ/ـه ای که اون شب اون ادم روی گردنم گذاشت برام خیلی خاص بود...

خیلی دلم میخواستش، خودمو به زور ازش جدا کردم و از اُتاق بیرون اومدم...

اونقدر دلم میخواستِش که تا صبح نتونستم بخوابم...

ولی راضی بودم...

اون شب تا صُبج تو اِیوون سیگار کشیدم و از سرما لرزیدم...

اون شَب، خونه دانشجویی، پوکر و وینستون و نون بربری و آب معدنی...

دلم هوایی دوران دانشجویی شده این روزا...


*دخترکمون یکساله شد...