پاییز اون سال رو خوب یادم میاد...
دلم میخواستش ولی میدونستم اشتباه میکنم....
ساعت 5 صبح بود و به جز من و اون همه خواب بودن...
همه ی شب رو باهم خندیدیم و فیلم دیدیم...
ساعت 5 صبح بود که لپ تاپشو خاموش کرد و دستِشو انداخت دور گردنم...
دلم میخواستش...
خودمو ازش جدا کردم و نشستم روبروش...
نشست روبروم و دستشو کرد تو موهـــام...
سرم ُ بین دستاش گرفت و لـ/ب های داغِش رو روی گر/دنم گذاشت...
بوسـ/ـه ای که اون شب اون ادم روی گردنم گذاشت برام خیلی خاص بود...
خیلی دلم میخواستش، خودمو به زور ازش جدا کردم و از اُتاق بیرون اومدم...
اونقدر دلم میخواستِش که تا صبح نتونستم بخوابم...
ولی راضی بودم...
اون شب تا صُبج تو اِیوون سیگار کشیدم و از سرما لرزیدم...
اون شَب، خونه دانشجویی، پوکر و وینستون و نون بربری و آب معدنی...
دلم هوایی دوران دانشجویی شده این روزا...*دخترکمون یکساله شد...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:24 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...