هیچ وقت هیچ جا از خودم ننوشته بودم...

چرا نمیدونم!

ولی دلم میخواد از خودم بنویسم...

۱۹ یا ۲۰ ساله بودم که سر لجبــازی با مامان و بابام اومدم ایــ/ان و موندم...

نمیدونم چرا ایـ/ان رو انتخاب کردم...

شاید بازم از سر لجبازی...

مامان و بابام وقتی از ایران رفتن دیگه هیچوقت برنگشتن حتی وقتی عزیزترین آدمای زندگیشون مُردن یا ازدواج کردن....

روزای اول زندگی اینجا برام خیلی سخت بود، خونه پدریم خیلی برام بزرگ بود و تنهایی منُ میترسوند...

ولی چند وقتی که گذشت عادت کردم...

خیابونا رو یاد گرفتم...

آدما رو شناختم...

ملک و املاک بابامُ دادم اجاره دادم...

تو یِ مؤسسه زبان درس میدادم، درس هم میخوندم، بابام هم گاهی به حسابم پول میریخت...

وضعم خوب بود ولی تنها بودم...

البته همیشه یکی کنارم بود که کمکم میکرد!

مامان و بابام به جز من یِ پسر ناخلف هم داشتن که اینجا رو برای زندگی انتخاب کرد!

کم کم یاد گرفتم تنهاییمُ با آدم های مختلف پُر کنم...!

یِ دختر جوون تنها و یِ خونه بزرگ و ...!

دکتر...!

وقت زیادی رو باهم گذروندم...

دکتر یکی از همون آدما بود که تو خلوتم راهش دادم...

دلم میخواد برگردم به همون وقتا...

دلم برای بی قید و بندی تنگ شُده...