خونمونُ گَند برداشته...
چند روزه که دست به هیچی نزدم...
دیگه حتی یِ لیوان تمیز نداریم که توش آب بخــوریم!
از وقتی از شمال اومد روزی چند کلمه بیشتر باهاش حرف نمیزنم!
سوغاتی هامُ باز نشده انداختم سطلِ آشغال...
اُتاق خوابـ/مُ جدا کردم و تو اُتاقِ دختری میخوابــم...
و همه اینا باعث شُده خیلی عصبانی باشه...!
پیش بینی میکردم که به زودی منفجر بشه!
درو که باز کرد شروع کرد غُر زدن!
هیچی نگفتم!
غُراش تبدیل شُد به داد و فریاد...
هیچی نگفتم!
رفت تو آشپزخونه و یکی یکی ظرفایِ عزیزمُ انداخت زمین...
برای ِ اینکه هیچی نگم جعبه سیـ/ـگـ/ـار و فندکمُ برداشتم و با لباسایِ غیرموجه رفتم پشت بوم...
مثلِ دیوونه ها اومد بالا...
میگفت: حالا انقد وِل شُدی که اینجوری میری بیرون؟
و مُشت و لَگد نثـــارم میکرد...
کِشون کِشون آوردتم پایین و تا میتونِست کُتکم زد...
هزاربار آرزو کردم کاش زیر دست و پاش لِه شده بودم...
تمامِ بدنم کبوده...
و دخترکم توی تختِش با نگاه به نورای خونه ذوق میکرد...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...