هر روز صبح دخترکمُ میذارم تو کالِسکه اش و باهم میریم پیاده روی!

یِ کَمی راه میریم و یِ کمی تو پارک میشینیم...

اون چُرت میزنه و مَن سـ/یـ/گـ/ار میکشم...

به آدم هایی که تو این مسیر میبینمِشون عادت کردم...

بینِشون یِ خانومی هست که حِس میکردم خیلی شبیه ِ خودمه!

با یِ دخترِ کوچولو تو کالِسکه و اَخمایی که تو هَمه...

اصلآ فارسی نمیدونه و از همونجایی اومده که من اومدم!

توفیقِ اجبـــاری شُد که باهــم آشنا شیم...

آینه ی خودمه!

حرف زدن باهـاش یادم میــاره چقدر سَرد و تلخـــم...