هر روز صبح دخترکمُ میذارم تو کالِسکه اش و باهم میریم پیاده روی!
یِ کَمی راه میریم و یِ کمی تو پارک میشینیم...
اون چُرت میزنه و مَن سـ/یـ/گـ/ار میکشم...
به آدم هایی که تو این مسیر میبینمِشون عادت کردم...
بینِشون یِ خانومی هست که حِس میکردم خیلی شبیه ِ خودمه!
با یِ دخترِ کوچولو تو کالِسکه و اَخمایی که تو هَمه...
اصلآ فارسی نمیدونه و از همونجایی اومده که من اومدم!
توفیقِ اجبـــاری شُد که باهــم آشنا شیم...
آینه ی خودمه!
حرف زدن باهـاش یادم میــاره چقدر سَرد و تلخـــم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:25 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...