به شرایط جدید عادت کرده بودم...!

برام مهم نبود...

حداقل سعی میکردم که نباشه

دکترُ دیده بودم ولی بیرون از خونمون...

میخواست برگرده خونه ولی من نمیخواستم...

رو دَست خوردم ازش...

یِکی از دوستام که شوهرش هم با دکتر دوسته، چند روزی پُشت سر هم زنگ میزد و حالمُ میپرسید!

میومَد پیشم، باهــام حرف میزد و کم کم شروع کرد تو گوشَم خوندن که بیــا چند روزی بریم مُسافرت...!

منم خَر شدم و قبـــول کردم!

چند نفری جمع شدیم و رفتیم چمســـتان!

دکتر و هیأت همراه اونجا منتظر ما بودن...!

و من برای هزارمین بار رو دست خوردم ازش!

دروغِ اگه بگم شُکه و خوشـــحال نشدم...

برای حفظ کلاس کاری یِ غُر کوچولویی به دوستم و شوهرش زدم...

سورپرایز شدم! زیــــاد!

لحظه ای که درو باز کرد و محکم تو بغلِـ.ش گرفتتَم همه چیز از یادم رفت!

کم مونده بود ایستِ قلبی کنم!

خوب حساب و کتابام غلط از آب دراومد و هرچی خط و نشون کشیده بودم به فـ/ا ک رفت!

و بی انصافیِ اگه نگم سفرِ فوق العاده ای بود و همسفرایِ خیلی خوبی داشتیم و واقعآ خوش گذشت...!

و اینچنین شد که دیشب ما سه نفر برگشتیم خونمون!