دلم ضعف میــــره واسه ماما گفتنش!
تجربه جدیدی ِ این قنـــدی که تو دلـــم آب میشه...
خونه رو خنــده هام پُر میکنه وقتی یه عالمه لغات اشتباهی و کج و معوج پشت سر هم میچینه و منُ نگاه میکنه و میخنده...
سرکار که هستم ساعت ها رو میشمارم تا بیــام خونه و دخترک ذوق کنه از دیدنم و بگه: ماما! آبُردی؟ (آوردی؟)
آخه عادت کرده براش خوراکی بیــارم وقتی میام!
همه انرژی منفی و خستگی از تنم در میـــره وقتی شوقِش رو برای اومدنم ببیــنم...
این روزا تازه حس ِ مادر بودن رو تجــربه میکنم و پشیمونم از روزایی که به خاطر بی حوصلگی هام از دخترک دور بودم و مسئولیتش گردن دیگران بود...
این روزا خوشحــالم به خاطر داشتن دخترکم که سالِمه... که خنــده رو لبــام میـــاره... که بدون هیچ چشمداشتی بهم عشق میورزه... و میشه بی اندازه بهش عشق ورزید...
این روزا خوشحالم به خاطر هدیه ی خداوند مهربون که خونمو پر سر و صدا میکنه و بهم انگیزه زندگی میده...
خدایا مرسی برای این همه مهربونیت...!
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...