کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیـــم دیدار آشنا را
بچه که بودیم مــامـان برامون از حافظ و مولانا و سعدی شعر میخوند...
و گاهی فروغ یا احمد شاملو...
اُنس گرفتنم با شعر فارسی - و خیلی چیزای دیگه رو - به مامانم مدیونم...
شبها دخترکم که میخوابه تنهاییمُ با دیوان حافظ پر میکنم، یه لیوان چای و یه نخ سیگار...
و احساس میکنم زنده ام...!
اگرچه که صدای مامان یه چیز دیگه بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:53 توسط یه زن
|
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...