گاهی فکر میکنم چرا انقدر جسم و روحم زخمیه... چرا انقدر درررد دارم...!

این فکر پرتم میکنه تو گذشته ها...

رنج ها و دردها یکی یکی یادم میاد و متنفر تر میشم از این زندگی لعنتی...

یادمه روزهای اولی که رسمآ با آقاهه هم خونه شده بودیم،

مامانش بهم گفت تو ۲ساله داری با پسر من زندگی میکنی توقع داری مثه تازه عروسا هم باهات رفتار کنیم؟

خیلی دلم میخواست بهش بگم مادرجون! پسر تو هم دو ساله داره با من زندگی میکنه من به زور نیاوردمش تو خونم...!

ولی نشد!