همیشه بدم میومد از اینکه تو زندگی مثلِ همه باشم...!

همیشه گُستاخ بودم!

هیچ وقت پای بند نبودم، به هیچی!

از تعهد داشتن به زندگی متنفر بودم...!

دوست داشتم به روش خودم زندگی کنم!

احساس میکردم میتونم از زندگی انتقام بگیرم...!

میخواستم خودم عدالت رو اجرا کنم...

ولی خوب الان که دارم پیر میشم میبینم اینجوری نیست...!

یک دفعه به خودم که اومدم دیدم بیخیالِ همه ی اهداف فمینیستیم شدم و تسلیمَم...

رفتم زیرِ سلطه ی یک مرد!!!!!!!!!

روزمره ام! خاله زنک! و قُرمه سبزی میپزم!!!!!

گاهی فکر میکنم شاید ذاتِ زنِ اینکه میخواد یِکی ازش مراقبت کنه گُم بشه تو آغوشی که براش بزرگه...

شاید این ذاتِ زنه که میخواد دست های خشِنی باشه که بدنِشُ لمس کنه...

گاهی فکر میکنم شاید دلیل آرامِشی که تو دلم خونه کرده زیرِ سلطه ی یک مرد بودنه...