برای اولین بار دختری رو گذاشتیم پیش مادرشوهرِ عزیزم و رفتیم مهمونی...!

مهمونیِ خوبی بود اگر دکتر از رویِ مسـ/ـتی دستِ خانومِ دوستِش رو نمیبو/سـ..ید...

هیچ وقت تو زندگیم به این مسائل دقت و توجه نداشتم و ناراحتم نمیکرد، اصلآ برام مهم نبود...

خیلی احمقـــانه بود که کارِش عصبانیم کرد...

نه به خاطر بوسـ/یدنِ دست به خاطر اینکه کارِش بویِ انتقام میداد!

برا در آوردن لجِ من این کارُ انجام داد... که انصافآ هم موفق بود!

میدونم که منم بی تقصیر نبودم و خیلی شیطونی کردم...

گاهی فکر میکنم پس کِی میخوام این شیطنت هارو کنار بذارم؟!

چرا سیر نمیشم؟!؟!؟!؟!

خیلی وقیحانه ست ولی هنــــوزم یِ جورایی دوست دارم با آدم های مختلف برقـ/صـ/م و لـ/ا/س بزنم...!

هنوزم خوشم میاد وقتی دوستِش دست میندازه گردنم و باهام شوخی میکنه...!!!!

و فکر میکنم چرا دکتر باید ناراحت بشه، اون که منُ همینجوری دید و خواست...

چرا حالا میخواد من یِ خانم ِ سر و سنگین باشم؟

چرا خودش با هر کی دلش میخواد روبوسی میکنه ولی من حق ندارم این کارو بکنم؟

رگِ ایر و نیش ورم کرده انگار... با اینکه میدونه من با همه خریت هام و شیطونیام بهش خیانت نمیکنم...

با همه اینا ۴شنبه شب بعد از مدت ها یِ شبِ فوق العاده بود، بعدِ مهمونی تا صبح باهم بیدار موندیم و طلوع آفتابُ از پشت بومِ خونمون نگاه کردیم...!

کسی از مدل زندگی ما خبر نداره، پس  نصیحت نکنید منو! اعصاب ندارم!