از نیمه های شب جمعه تا امروز صبح تو بیمارستان بستری بودم...

انقدر حالم به خورده بود که نمیتونستم رو پام واسم...

آزمایش ها عفونت تویِ خونم رو نشون میداد...

تبم پایین نمیومد...

مشکوک به آپاندیس بودن ولی معده ام بود که درد میکرد...

اخر سرم نفهمیدم چرا مرخصم کردن ولی همچنان درد دارم و کمی هم تب!

ولی همگی به این نتیجه رسیدن که ریشه اش عصبی بود...

 خودم مهم نبودم، دخترم...

الهی بمیرم براش...

هَلاک شُد از گریه...

نه میتونِستم بهش شیر بدم نه میتونستم درست و حسابی تو بغلم بگیرمِش...

و دائم بحث های الکی با دکتر و اشکام که دائم رو گونه هام بود...

خدایا...خدایا... خدایا...

یاری لطفن!