خوب من احساس میکنم خیلی آدم بیـ خودی هستم!
چون میام اینجا و یه دغدغه به دغدغه های آدم ها اضافه میکنم...! البته ممکنه بعضیا خیلی زرنگ باشن و با دیدن ِ حرفایِ من قدرِ زندگیاشونُ بدونن...
چند روزه خیلی به این فکر میکنم که با نوشته هام فکرِ آدم ها رو درگیر میکنم و این مسأله باعثِ عذاب وجدانم میشه...
و منُ دوباره برمیگردونه به گذشته ها...
به سال هایی که حرف نزدم...
به سال هایی که بُغض ِ تو گلومُ با آرامبخش و یِ لیوان آب قورت دادم...
به سال هایی که از خانوادم جُدا شدم...
این روزا که سن و سالی ازم گذشته خوب میفهمم جدا شدنم از خانواده ام بزرگترین خریت زندگیم بود...
چقدر دلم مامان و بابامُ میخواد...!
خونمـــون با قوانینِ مسخره اش...!
اُتــاقـــَم...!
روزای نوجوونیــــــــــــم....!
دوســـتام...
هنـــوز این آرزو به دلـــم مونــده که بشینم با مامانم حرف بزنم...
بهِش گِله و شکایت کنم، باهاش برم بیرون، خرید، سرمُ بذارم رو پاش دستِشُ بکشه تو موهام و بگه درست میشه دختر! به خدا توکل کن...
۲۹ سالمه ولی یادم نمیاد هیجوقت مامانم بغلم کرده باشه، تکیه گاهم بوده باشه، دست روی سرم کشیده باشه...
همیشه مثلِ یِ ستون سردِ آهنی بود که میخواست عقایدش رو به ما تحمیل کنه... خودمونُ همونجوری که بودیم قبول نداشت....
مامانِ من خیلی آدمِ خُشک و متعصِبیه... و قوانینِ خاصِ خودش رو داره... نمیشه باهاش راحت بود... هیچوقت نمیشه...!
ولی من همون ستون ِ سرد آهنی رو میخوام... و قانونِ چای خوردن ساعت ۵ بعد از ظهر تو حیاط خونمون...
کاش نمیومدم...
برمیگردم به سال هایی که دلم میخواست حرف بزنم، دست هایی باشه که نوازِشم کنه و نبود و من فقط یِ جسمِ ث...ک...ث.. ی بودم!
برای لذت بُردن ِ آدم هایی که هیچوقت یِ دست هم به سرم نکشیدن، و هیچوقت منُ ندیدن و صدامُ نشنیدن...
و تمامِ عقده های تنهایی و بی کَسی و دیده و شنیده نشدنم رو تو رابطه ی جـ...نـ...سـ...ی تخلیه میکردم، ولی همیشه یِ چیزی کم بود...
یِ چیزی که با اومدن دُکتر جاش یِ ذره یِ ذره پُر شد...
میخوام یِ ذره از خوبی ها بگم...
نمیخوام دغدغه باشم...
دکتر منُ همونجوری که بودم قبول کرد و باهام تا اینجا اومد...
دکتر منُ دوست داره، اما خیلی قُد و لجباز و مغروره درست مثل خودم...
همیشه حواسِش به همه چی هست، هرچی که بخوام سعی میکنه برام تهیه کنه...
منم مثلِ همه زن های دیگه غذا میپزم، خونه رو تمیز میکنم، گردگیری میکنم، دغدغه ی نون و گوجه فرنگی و سیب زمینی و گوشت و مُرغ و پرده های کثیف و شام چی درست کنم؟؟؟ و چی بپوشم؟؟؟ رو دارم و بچم تَب میکنه و دندون در میاره و بیقراری میکنه و....
فامیل شوهر دارم و خونه ی مادر شوهرم میرم، بهم تیکه میندازن و دکتر همیشه ازم دفاع میکنه - ولی به شدت دوستِشون دارم! -
باهم تلوزیون تماشا میکنیم، خرید و مهمونی میریم و مهمونی میگیریم و عکسایِ تنها جشنی که داشتیم و به هم محرم شدیم تویِ اتاق خوابمونه...
منم مثل همه زن ها دنبال مانتو و کیف و کفش و روسری ام و خونِ دکترُ تو شیشه میکنم...
و همه چیز زندگی ما هم مثلِ همه خیلی خیلی معمولیه...
و روزا میگذرن خوب و بد در کنار هم و سعی میکنم احساس خوشبختی کنم، به این باور رسیدم که هر چقدر که بِدَوی به خوشبختی نمیرسی، فقط باید یِ لحظه احساسِش کنی...
بودنِ دخترکم و دکتر تو خونه، فکر اینکه کدومشون رو بیشتر دوست دارم؟ و بی جواب بودن ِ این سؤال حِس خوبی بهم میده یِ حسی شبیه خوشبختی...
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...