یادمه یه بار تصمیم گرفتیم از هم جدا شیم...
خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم...
بی هوا پریدم وسط خیابون به امید اینکه یکی با سرعت زندگیمُ تموم کنه...!
هول شده بود...
نفهمیدم چه جوری دستامُ گرفت و کشیدتم سمت ماشین...
گاهی فکر میکنم نکنه اون روز دلش به حالم سوخت و جریان ط . لـ. ا . ق کنسل شد....
گاهی فکر میکنم نکنه دوستم نداره و فقط دلش برام میسوزه...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:28 توسط یه زن
ساده بیا دستِ منو بگیر و ساده نگیر این همه سادگی رو...